شاعر: جامی
رفت عقل و صبر و هوش ای دل مکن از ناله بس
کاروان چون شد روان شرط است فریاد جرس
تا بود جان در تن از وی عارض و خالت مپوش
چون زید بی آب و دانه مرغ مسکین در قفس
از دلم شوق تو خیزد وز دلت مهر رقیب
آری از گل گل دمد وز سنگ خارا خار و خس
یک نفس خواهم برآرم بی تو لیکن چون کنم
تو مرا جانی و بی جان بر نمی آید نفس
چون تنم گر بودی اندر ضعف تار عنکبوت
از همش بگسیختی باد پر و بال مگس
گر به تو فریاد من از ضعف نتواند رسید
ای همه فریادم از تو تو به فریادم برس
بر درش حرفی نوشتم بر کمال شوق دال
گر بود در خانه کس جامی همین یک حرف بس
زمین
صاحب دل را نزیبد گفتوگو با هیچکس
محرم آیینه چون تمثال باید بینفس
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1734
کاروان ما نداردگردی از صوت جرس
صبح بر دوش شکست رنگ میبندد نفس
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1735
نیست بیشور حوادث آمد و رفت نفس
کاروان موج دارد از شکست خود جرس
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1736
ای صبا گر بُگذری بر ساحلِ رودِ اَرَس
بوسه زن بر خاکِ آن وادی و مُشکین کُن نَفَس
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 267
درد پیری را جوانی می کند درمان و بس
آه کاین درمان نباشد در دکان هیچ کس
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4825
می کنم سیرگل از چاک گریبان قفس
نبض گلشن را به دست آورده ام ازخاروخس
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4826
سوی صحرای حقیقت برد عشقم از هوس
مست می گشتم به قصد صید و می راندم فرس
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 305
ناله اصحاب مسجد نیست بی فریادرس
تا مؤذن می شود بیدار می خوابد عسس
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 306
جامی از قید تعلق چون رهیدی بعد ازین
با مسیحا باش در ملک تجرد هم نفس
جامیدیوان اشعارقطعاتشمارهٔ 24
عید شد هر کس ز یاری عیدیی دارد هوس
عید ما و عیدی ما دیدن روی تو بس
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 470
فارسی متن کا ماخذ: گنجور