شاعر: بیدل دهلوی
کاروان ما نداردگردی از صوت جرس
صبح بر دوش شکست رنگ میبندد نفس
در ترازویی که صبر عاشقان سنجیدهاند
کوه اگر گردد تحمل نیست همسنگ عدس
آشیان دل پناه هرزهگردیهای ماست
خانهٔ آیینه دارد جای آرام نفس
در ادبگاه ظهور از منت دونان منال
شعله همکاه ضعیفی میشود محتاج خس
عافیت خواهی، در الفت سواد فقر زن
بهر صید خواب فرشی سایه میباشد نفس
از هوس با هیچ قانع شو که اینجا عنکبوت
میکند صید هما در سایهٔ بال مگس
صبح عیش و شام کلفت توام یکدیگرند
شعله و دود آنقدر با هم ندارد پیش و پس
چون امل جوشید از طبعت فنا آماده باش
نیست بیفال سفر آشفتن موی فرس
گاه کندنها صدا میبالد از نقش نگین
بی خروشی نیست گر سنگی خورد بر پای کس
میروی از خود دمی هم وضع آزادی برآ
خانه را روشن کن، آتش زن به بنیاد هوس
تا توانی صبر کن بیدل در این کلفت سرا
چون سحر آخر پر پرواز خواهد شد نفس
زمین
جامی از قید تعلق چون رهیدی بعد ازین
با مسیحا باش در ملک تجرد هم نفس
جامیدیوان اشعارقطعاتشمارهٔ 24
رفت عقل و صبر و هوش ای دل مکن از ناله بس
کاروان چون شد روان شرط است فریاد جرس
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 469
عید شد هر کس ز یاری عیدیی دارد هوس
عید ما و عیدی ما دیدن روی تو بس
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 470
ای صبا گر بُگذری بر ساحلِ رودِ اَرَس
بوسه زن بر خاکِ آن وادی و مُشکین کُن نَفَس
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 267
درد پیری را جوانی می کند درمان و بس
آه کاین درمان نباشد در دکان هیچ کس
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4825
می کنم سیرگل از چاک گریبان قفس
نبض گلشن را به دست آورده ام ازخاروخس
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4826
سوی صحرای حقیقت برد عشقم از هوس
مست می گشتم به قصد صید و می راندم فرس
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 305
ناله اصحاب مسجد نیست بی فریادرس
تا مؤذن می شود بیدار می خوابد عسس
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 306
صاحب دل را نزیبد گفتوگو با هیچکس
محرم آیینه چون تمثال باید بینفس
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1734
نیست بیشور حوادث آمد و رفت نفس
کاروان موج دارد از شکست خود جرس
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1736
فارسی متن کا ماخذ: گنجور