اگر وصف مه می کنم مه تویی
وگر قصد ره مقصد ره تویی
وگر قصه سرو گویم بلند
مراد دلم قصه کوته توی
مرا مدعا عشق توست و بر آن
به آن رخ دلیل موجه تویی
مگر غیر من کیست مقصود تو
که بالله تویی ثم بالله تویی
نمی خواهم این کارگاه دو رنگ
که گاهی منم رنگ آن گه تویی
به یک لعب رختم به آن عرصه کش
که هم بیدق آنجا و هم شه تویی
حدیث دهانت ز جامی مپرس
کزان سر سربسته آگه تویی
زمین
پادشه باید که تا به حدی خشم بر دشمنان نراند که دوستان را اعتماد نماند. آتش خشم اول در خداوند خشم اوفتد پس آنگه زبانه به خصم رسد یا نرسد.
نشاید بنیآدم خاکزاد
سعدیگلستانباب هشتم در آداب صحبتحکمت شمارهٔ 20
از نفس پرور هنروری نیاید و بی هنر سروری را نشاید.
مکن رحم بر گاو بسیاربار
سعدیگلستانباب هشتم در آداب صحبتحکمت شمارهٔ 87
فارسی متن کا ماخذ: گنجور