شاعر: جامی
دلم شبها کشد زان دام زلف آه
بهذا نال زلفی دام زلفاه
به فکر زلف تو عمرم سر آمد
زهی فکر دراز و عمر کوتاه
تویی دلخواه من تا رخ نمودی
روا شد کام من بر وجه دلخواه
کله کج نه که ترکی چون تو رعنا
نمی بینم درین فیروزه خرگاه
سمند ناز جولان ده که امروز
سپاه خوبرویان را تویی شاه
بفرما رحمتی بر دردمندان
ز درد اهل دل چون هستی آگاه
سر جامی و خاک رهگذارت
چو خواهد خاک شد باری درین راه
زمین
ایا گم گشتگان راه و بیراه
شما را باز میخواند شهنشاه
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2339
چنین میزن دو دستک تا سحرگاه
که در رقص است آن دلدار و دلخواه
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2340
زمان ضایع مکن در علم صورت
مگر چندان که در معنی بری راه
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 188
رمید آن آهوی مشکین ز من آه
نای عنی غزال کنت اهواه
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 843
فارسی متن کا ماخذ: گنجور