خاکیست زر که رنگ دهد پرتو خورش
از زر کسی که تاج کند خاک بر سرش
گنجیست گنج فقر که در چشم اهل حرص
هست اژدهای حلقه زده حلقه درش
هرکس ز دسترنج کسان می خورد گداست
گر خود بفرض نام نهی شاه کشورش
خوشوقت آن حریف که در بزمگاه فقر
باشد به کف ز آبله کسب ساغرش
رهرو کسی بود که درین ره به زیر پای
خوشتر بود ز سبزه تر نوک نشترش
نی نازپروری که ز بس نازکی و لطف
نشتر صفت خلد به قدم سبزه ترش
عمری کشید ذل گدایی به کوی فقر
جامی که ساخت عز قناعت توانگرش
زمین
پروردگار خلق خدایی به کس نداد
تا همچو کعبه روی بمالند بر درش
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 149
میخانه ای است باغ که گلهاست ساغرش
ترکن دماغ جان ز می روح پرورش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5054
گردون که زهر می چکد از روی شکرش
خون نقابدار بود شیر مادرش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5055
از خط نگشته سبز لب روح پرورش
ننشسته است گرد یتیمی به گوهرش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5056
نهایت این کار آنست که محب محبوب را آینه خود بیند و خود را آینۀ او
هر دم که در صفای رخ یار بنگرد
عراقیلمعاتلمعۀ ششم
فارسی متن کا ماخذ: گنجور