شاعر: عراقی
نهایت این کار آنست که محب محبوب را آینه خود بیند و خود را آینۀ او
هر دم که در صفای رخ یار بنگرد
گردد همه جهان بحقیقت مصورش
چون باز در فضای دل خود نظر کند
بیند چو آفتاب، رخ خوب دلبرش
گاه این شاهد او آید و او مشهود این، و گاه او منظور این شودو این ناظر او، و گاه این برنگ او برآید و گاه او بوی این گیرد.
عشق مشاطهایست رنگ آمیز
که حقیقت کند برنگ مجاز
تا بدام آورد دل محمود
بطرازد بشانه زلف ایاز
رأیت ربیبعین ربی
فقلت من انت؟ فقال انتا
گاه عاشق را حلۀ بها و کمال درپوشاند و بحلی حسن و جمال خودش بیاراید، چون عاشق در خود نظر کند، همه رنگ معشوقی بیند، بلکه خود را همه او بیند، لاجرم گوید: سبحانی ما اعظم شأنی و من مثلی،و هل فی الدارین غیری و گاه لباس عاشق در معشوق پوشد تا از مقام کبریا و استغنا نزول فرماید و با عاشق لابه گری کند: انی و حقی لک محب،فبحقی علیک کن لی محبا
گاه دست این بدامن او آویزد که: الاطال شوق الابرار الی. و گاه شوق او از گریبان این سر بزند:انی الیهم لاشد شوقاً. و گاه این بینائی او شود تا گوید:
گاه او گویائی این آید که: فاجره حتی یسمع کلام الله، در عشق از این بوالعجبیها باشد.
زمین
خاکیست زر که رنگ دهد پرتو خورش
از زر کسی که تاج کند خاک بر سرش
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 263
پروردگار خلق خدایی به کس نداد
تا همچو کعبه روی بمالند بر درش
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 149
میخانه ای است باغ که گلهاست ساغرش
ترکن دماغ جان ز می روح پرورش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5054
گردون که زهر می چکد از روی شکرش
خون نقابدار بود شیر مادرش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5055
از خط نگشته سبز لب روح پرورش
ننشسته است گرد یتیمی به گوهرش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5056
فارسی متن کا ماخذ: گنجور