از خط نگشته سبز لب روح پرورش
ننشسته است گرد یتیمی به گوهرش
ازانفعال ،مشرق پروین شود رخش
گردد ز ساده لوحی اگر مه برابرش
از چشم آفتاب کند جوی خون روان
درزیر زلف جلوه رخسار انورش
رنگی ز بوی پیرهنش نیست باد را
از بس گرفته است قبا تنگ دربرش
گر در خیال تیغ کند غمزه اش گذار
ابریشم بریده شود زلف جوهرش
هر مطربی که درد دلش را فشرده است
سیلاب عقل و هوش بود نغمه ترش
چون نخل پرشکوفه بود هرکه باد ست
بی سکه خرج خاک نشینان شود زرش
چون صبر برشکنجه دام و قفس کند؟
آزاده ای که نقش گران است برپرش
اندیشه شکر شکند نی به ناخنش
موری که کرد خاک قناعت توانگرش
گر در سیاهی سخن آب حیات نیست
سبزست چون همیشه خط روح پرورش ؟
صائب به خنده هر که دهن باز می کند
چون گل به خرج باد رود زود دفترش
زمین
خاکیست زر که رنگ دهد پرتو خورش
از زر کسی که تاج کند خاک بر سرش
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 263
پروردگار خلق خدایی به کس نداد
تا همچو کعبه روی بمالند بر درش
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 149
نهایت این کار آنست که محب محبوب را آینه خود بیند و خود را آینۀ او
هر دم که در صفای رخ یار بنگرد
عراقیلمعاتلمعۀ ششم
میخانه ای است باغ که گلهاست ساغرش
ترکن دماغ جان ز می روح پرورش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5054
گردون که زهر می چکد از روی شکرش
خون نقابدار بود شیر مادرش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5055
فارسی متن کا ماخذ: گنجور