شاعر: جامی
خبر مقدم عیسی نفسی داد نسیم
که توان کرد به خاک قدمش جان تسلیم
تا شد آن ماه مسافر ز سر عشرت و ناز
ما به صد حسرت و دردیم درین شهر مقیم
یار را با من دلخسته قدیمی عهدی ست
آه اگر یار فراموش کند عهد قدیم
میل جور و ستم از خاطر آن شوخ نرفت
کی رود شیوه لطف و کرم از طبع کریم
رخ پر اشک من و خاک درت آری هست
بر سر کوی تو با خاک برابر زر و سیم
غبغبت را چه کنم وصف که در خوبی و لطف
هست با گوی زنخدان تو سیبی به دو نیم
دست بردم که کشم زلف چو شعر سیهش
گفت جامی مکش افزون قدم از حد گلیم
زمین
منم آن نشئهٔ فطرت که خمستان قدیم
دارد از جوهر من سیر دماغ تعظیم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2312
فتوی پیرِ مُغان دارم و قولیست قدیم
که حرام است مِی آن جا که نه یار است ندیم
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 367
امشب آن نیست که در خواب رود چشم ندیم
خواب در روضهٔ رضوان نکند اهل نعیم
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 431
ما دگر کس نگرفتیم به جای تو ندیم
الله الله تو فراموش مکن عهد قدیم
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 432
سالک راه خدا پادشه ملک سخن
ای ز الفاظ تو آفاق پر از درّ یتیم
سعدیرسائل نثرشمارهٔ 4 - رساله در عقل و عشق
دی بدان رستهٔ صرافان من بر دَرِ تیم
پسری دیدم تابندهتر از در یتیم
سناییدیوان اشعارقصاید و قطعاتشمارهٔ 133
منم آن سحر بیان کز مدد طبع سلیم
نبرد ناطقه نام سخنم بی تعظیم
عرفیقصیدههاشمارهٔ 37 - درمدح امیرالمؤمنین علی (ع)
ای تنت سیم و بر و ساعد و بازو همه سیم
چون زر از مفلسی از سیم توام دل به دو نیم
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 222
فارسی متن کا ماخذ: گنجور