شاعر: جامی
زمین
در خم گیسوی کافر کیش داری تارها
بهر گمره کردن پاکانست این زنارها
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 23
ای بهار جلوه بسکن کز خجالت یارها
در عرق شستند خوبان رنگ از رخسارها
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 286
بسکه شد حیرتپرستِ جلوهات گلزارها
گل ز برگ خویش دارد پشت بر دیوارها
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 287
حیرت دل گر نپردازد به ضبطکارها
ناله میبندد به فتراک تپشکهسارها
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 288
در میان پرده خون عشق را گلزارها
عاشقان را با جمال عشق بیچون کارها
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 132
ای ز مژگان تو در چشم گلستان خارها
گل ز سودای رخت افتاده در بازارها
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 300
شتری مهارکشان در صحرایی چرید، موشی به او رسید، وی را بی خداوند دید حرصش بر آن داشت که مهارش گرفته به خانه خود روان شد شتر نیز از آنجا که فطرت او مفطور بر انقیاد است و جبلت او مجبول بر عدم مخالفت و عناد، با او موافقت کرد.
چون به خانه وی رسید سوراخی دید به غایت تنگ. گفت: ای محال اندیش این چه بود که کردی؟ خانه تو چنین خرد و جثه من چنین بزرگ، نه خانه تو از این بزرگتر تواند شد نه جثه من از این خردتر، میان من و تو صحبت چون درگیرد و مجالست چون صورت پذیرد؟
جامیبهارستانروضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات)بخش 16
گر نیابم بویی از وصل تو در گلزارها
همچو اشک خود به خون غلطم میان خارها
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 8