Love has rosebowers amid the veil of blood; lovers have affairs to transact with the beauty of incomparable Love.
Reason says, “The six directions are the boundary, and there is no way out”; Love says, “There is a way, and I have many times travelled it.”
Reason beheld a bazaar, and began trading; Love has beheld many bazaars beyond Reason’s bazaar.
Many a hidden Mans.¯ur there is who, confiding in the soul of Love, abandoned the pulpit and mounted the scaffold.
Dreg-sucking lovers possess ecstatic perceptions inwardly; men of reason, dark of heart, entertain denials within them.
Reason says, “Set not your foot down, for in the courtyard there is naught but thorns”; Love says, “These thorns belong to the reason which is within you.”
Beware, be silent; pluck the thorn of being out of the heart’s foot, that you may behold the rosebowers within you.
Shams-i Tabr¯ız¯ı, you are the sun within the cloud of words; when your sun arose, all speech was obliterated.
زمین
در خم گیسوی کافر کیش داری تارها
بهر گمره کردن پاکانست این زنارها
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 23
ای بهار جلوه بسکن کز خجالت یارها
در عرق شستند خوبان رنگ از رخسارها
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 286
بسکه شد حیرتپرستِ جلوهات گلزارها
گل ز برگ خویش دارد پشت بر دیوارها
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 287
حیرت دل گر نپردازد به ضبطکارها
ناله میبندد به فتراک تپشکهسارها
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 288
شتری مهارکشان در صحرایی چرید، موشی به او رسید، وی را بی خداوند دید حرصش بر آن داشت که مهارش گرفته به خانه خود روان شد شتر نیز از آنجا که فطرت او مفطور بر انقیاد است و جبلت او مجبول بر عدم مخالفت و عناد، با او موافقت کرد.
چون به خانه وی رسید سوراخی دید به غایت تنگ. گفت: ای محال اندیش این چه بود که کردی؟ خانه تو چنین خرد و جثه من چنین بزرگ، نه خانه تو از این بزرگتر تواند شد نه جثه من از این خردتر، میان من و تو صحبت چون درگیرد و مجالست چون صورت پذیرد؟
جامیبهارستانروضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات)بخش 16
ارسطاطالیس گوید: بهترین پادشاهان آن است به کرگس ماند گرداگرد او مردار، نه آن که به مردار ماند گرداگرد او کرگس، یعنی می باید که وی از حال حوالی خود آگاه باشد و حوالی وی غافل، نه وی از حال حوالی خود غافل باشد و حوالی وی از حال وی آگاه.
پادشه باید که باشد همچو کرگس با خبر
جامیبهارستانروضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان)بخش 7
گر نیابم بویی از وصل تو در گلزارها
همچو اشک خود به خون غلطم میان خارها
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 8
ای ز مژگان تو در چشم گلستان خارها
گل ز سودای رخت افتاده در بازارها
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 300