صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »بهارستان
  3. »روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات)
  4. »بخش 16

بخش 16

شاعر: جامی

شتری مهارکشان در صحرایی چرید، موشی به او رسید، وی را بی خداوند دید حرصش بر آن داشت که مهارش گرفته به خانه خود روان شد شتر نیز از آنجا که فطرت او مفطور بر انقیاد است و جبلت او مجبول بر عدم مخالفت و عناد، با او موافقت کرد.

چون به خانه وی رسید سوراخی دید به غایت تنگ. گفت: ای محال اندیش این چه بود که کردی؟ خانه تو چنین خرد و جثه من چنین بزرگ، نه خانه تو از این بزرگتر تواند شد نه جثه من از این خردتر، میان من و تو صحبت چون درگیرد و مجالست چون صورت پذیرد؟

چون روی راه اجل زینسان که می بینم تو را

در قفا از بار حرص و آز اشتروارها

بارهای خویش را چیزی سبک گردان که نیست

تنگنای مرگ را گنجایی این بارها

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

موری را دیدند به زورمندی کمر بسته و ملخی را ده برابر خود برداشته‌؛ به تعجب گفتند: «این مور را بینید که با این ناتوانی باری را به این گرانی چون می‌کشد!» مور چون این سخن بشنید بخندید و گفت: «مردان بار را به نیروی همّت و بازوی حمیّت کشند نه به قوّت تن و ضخامت بدن».

باری که آسمان و زمین سرکشید ازان

جامی»بهارستان»روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات)»بخش 15

اگلی نظم

میشی از جویی بجست، دنبه وی بالا افتاد. بز بخندید که عورت تو را دیدم! میش روی باز پس کرد که ای بی انصاف من سالها عورت تو را برهنه دیدم و هرگز نخندیدم و طعن تو نپسندیدم تو پس از عمری که یک بار مرا چنین دیده ای چه سرزنش من پیچیده ای؟

چون لئیمی با هزاران عیب و عار

جامی»بهارستان»روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات)»بخش 17

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

در خم گیسوی کافر کیش داری تارها

بهر گمره کردن پاکانست این زنارها

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 23

ای بهار جلوه بس‌کن کز خجالت یارها

در عرق شستند خوبان رنگ از رخسارها

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 286

بسکه شد حیرت‌پرستِ جلوه‌ات‌ گلزارها

گل ز برگ خویش دارد پشت بر دیوارها

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 287

حیرت دل گر نپردازد به ضبط‌کارها

ناله می‌بندد به فتراک تپش‌کهسارها

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 288

در میان پرده خون عشق را گلزارها

عاشقان را با جمال عشق بی‌چون کارها

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 132

ای ز مژگان تو در چشم گلستان خارها

گل ز سودای رخت افتاده در بازارها

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 300

ارسطاطالیس گوید: بهترین پادشاهان آن است به کرگس ماند گرداگرد او مردار، نه آن که به مردار ماند گرداگرد او کرگس، یعنی می باید که وی از حال حوالی خود آگاه باشد و حوالی وی غافل، نه وی از حال حوالی خود غافل باشد و حوالی وی از حال وی آگاه.

پادشه باید که باشد همچو کرگس با خبر

جامی»بهارستان»روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان)»بخش 7

گر نیابم بویی از وصل تو در گلزارها

همچو اشک خود به خون غلطم میان خارها

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 8

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور