صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »بهارستان
  3. »روضهٔ پنجم (در عشق و ذکر حال عاشقان)
  4. »بخش 3

بخش 3

شاعر: جامی

وقتی صدیق اکبر رضی الله عنه در ایام خلافت خود در کنار کوچه های مدینه می گشت و بر در خانه خانه می گذشت ناگاه به خانه ای رسید و از آن خانه آواز گریه ای شنید که زنی بیتی می خواند و از دیده سرشک گرم می راند. مضمون بیت آنکه:

ای طلعت تو به خوبی از ماه فزون

پیش مه طلعت تو خورشید زبون

زان پیش که دایه بر لبم شیر نهد

بر یاد لب لعل تو می خوردم خون

سماع آن بیت در دل صدیق رضی الله عنه اثر کرد در بکوفت، صاحب بیت بیرون آمد، از وی پرسید که آزادی یا بنده؟ گفت: بنده. فرمود که این بیت در هوای که می خواندی و این اشک از برای که می راندی؟

گفت: ای خلیفه به روضه پیغمبر صلی الله علیه و سلم که از من بگذر !فرمود که از این مقام گام برندارم تا سر دل تو را بر سر نیارم. کنیزک آه سرد برآورد و یکی از جوانان بنی هاشم را ذکر کرد. صدیق رضی الله عنه به مسجد رفت و خواجه آن کنیزک را طلبید. وی را بخرید و بهای وی تمام بداد و پیش معشوقش فرستاد.

دلا به شاهد کامت که جفت داند ساخت

جز آن که از همه کام زمانه فرد آید

به درد کار برآید و گر تو را آن نیست

بنال تا دل اهل دلی به درد آید

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

میان دو خردمند سخن عشق می رفت، یکی گفت: خاصیت عشق همیشه بلا و رنج است و عاشق همه وقت محنتکش و بلاسنج. دیگری گفت: خاموش باش همانا که تو هرگز آشتی بعد از جنگ ندیده ای و چاشنی وصال بعد از فراق نچشیده ای. هیچ کس از صافی دلان عشق پیشه لطیفتر نیست و از گران جانان دور ازین اندیشه کثیفتر نی.

پرتو شاهد عشق است جمال دل مرد

جامی»بهارستان»روضهٔ پنجم (در عشق و ذکر حال عاشقان)»بخش 2

اگلی نظم

کنیزکی مغنیه که به حسن غنا موصوف بود و به لطف نوا معروف، جمالی بی بدل داشت و حسنی بی خلل، روزی در منظر خواجه خود سازی می نواخت و غزلی می پرداخت.

نوجوانی که در دل هوای او داشت و در سر سودای او در زیر منظر ایستاده بود و گوش بر آواز نهاده در وقت اشعار وی تأملی می کرد و از لذت الحان وی تمایلی می نمود.

جامی»بهارستان»روضهٔ پنجم (در عشق و ذکر حال عاشقان)»بخش 4

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

دل برد ز من دوش به صد عشق و فسون

بشکافت و بدید پر زخون بود درون

رومی»دیوان شمس»رباعیات»رباعی شمارهٔ 1470

سرمست توام نه از می و نز افیون

مجنون شده‌ام ادب مجوی از مجنون

رومی»دیوان شمس»رباعیات»رباعی شمارهٔ 1483

شوری دارم که برنتابد گردون

شوریکه به خواب درنبیند مجنون

رومی»دیوان شمس»رباعیات»رباعی شمارهٔ 1489

مردان تو در دایرهٔ کن فیکون

دل نقطهٔ وحدتست و از عرش فزون

رومی»دیوان شمس»رباعیات»رباعی شمارهٔ 1516

قال رسول الله صلی الله علیه وسلم من اَصبحَ و هُمُومه هم واحد کفاه الله تعالی هموم الدنیا و الاخرة و من تشعبت بِه هُمُومه لم یُبال الله فی اَیَّ وادٍ هلک.

مهتر عالم و سید بنی‌آدم صلی الله علیه و سلم چنین می‌فرماید که هر کس که بامداد سر از جامه خواب بردارد و غم دین بود که در دل او بود، و اندوه اسلام بود که در سینهٔ او بود، و عشق حق تعالی بود که در جان او باشد، حق جل و علا به حکم کرم و فضل‌، عنایت ازلی را بفرستد تا کفایت ابدی او کند، و هر که را سودایی دیگر در دل بود، یا اندوهی دیگر در سینه او جای گرفته باشد، لشکر قهر را بفرستد تا بر نهاد او شبیخون کند، و به تیغ سطوات عزت خود سر سرکش او را بردارد و کس را نرسد که گوید که آن چراست و این چون است.

سعدی»مجالس پنجگانه»شمارهٔ 3 - مجلس سوم

دلها همه آب گشت و جانها همه خون

تا چیست حقیقت از پس پرده و چون

سنایی»دیوان اشعار»رباعیات»رباعی شمارهٔ 331

تا کی گردی ای دل غمناک به خون

از هستی خویش پاک شو پاک کنون

عطار»مختارنامه»باب هشتم: در تحریض نمودن به فنا و گم بودن در بقا»شمارهٔ 11

گه درد توام ز پرده آرد بیرون

گاه از غم تو پردهٔ دل گیرد خون

عطار»مختارنامه»باب سی و دوم: در شكایت كردن از معشوق»شمارهٔ 17

گل نیست ز تو به سرخرویی افزون

لیکن آمد با تو به دعوی بیرون

جامی»دیوان اشعار»رباعیات»شمارهٔ 107

قلبی بصفاء خدکم مفتون

نطقی بصفات قدکم موزون

جامی»دیوان اشعار»رباعیات»شمارهٔ 43

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور