صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »خردنامه اسکندری
  4. »بخش 52 - حکایت خصومت غلام و خاتون مرزبان مرو با یکدیگر و بهتان آموختن غلام مر طوطیان را و ظاهر شدن آن بهتان

بخش 52 - حکایت خصومت غلام و خاتون مرزبان مرو با یکدیگر و بهتان آموختن غلام مر طوطیان را و ظاهر شدن آن بهتان

شاعر: جامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

یکی مرزبان بود در مرز مرو

زنی داشت عارض چو گل قد چو سرو

22

ز خیل غلامان سیاهیش بود

که پنهان به آن زن نگاهیش بود

33

بسی در میان شور و غوغا گذشت

که با وی یکی گردد اما نگشت

44

به کین شد بدل مهر مدبر غلام

کمر بست در معرض انتقام

55

دو طوطی ز بازار مرغان خرید

کزان گونه مرغان سلیمان ندید

66

به تعلیم هر یک زبان برگشاد

به رازی زبان نکته ای یاد داد

77

یکی را نرفتی جز این بر زبان

که شد یار حاجب زن مرزبان

88

دگر گفتی این حال بس روشن است

ولی گفتن آن نه کار من است

99

چو مرغان بدین نغمه دانا شدند

بر این نکته گفتن توانا شدند

1010

به خلوتگه مرزبان بردشان

به محجوبه خاص بسپردشان

1111

جز این نکته شان هیچ دستان نبود

ولی مرد مسکین زیان دان نبود

1212

به عشرت همی خورد می صبح و شام

بدان نغمه خوش خاطر و شاد کام

1313

ز ناگه ظریفی ز اعیان ری

در اثنای آن گشت مهمان وی

1414

به مهمان نوازی طرب ساز کرد

می آورد و می خوردن آغاز کرد

1515

چو شد گرمش از آتش می دماغ

برافروخت طبعش چو روشن چراغ

1616

بگفت آن دو مرغ سخن ساز را

دو خنیاگر نغمه پرداز را

1717

ز خلوتسرا سوی جمع آورند

که از صوتشان جمع جان پرورند

1818

چو رازی مقالات ایشان شنید

سر خجلت اندر گریبان کشید

1919

بدو مرزبان گفت حال تو چیست

وز این خوش نوایان ملال تو چیست

2020

تعلل بسی کرد و زان تاب و پیچ

ندادش خلاصی به جز راست هیچ

2121

چو شد مرزبان آگه از سر کار

برآورد غیرت ز جانش دمار

2222

غلام سیه را سوی خویش خواند

وز آن قصه با وی سخن باز راند

2323

بر آن جمله وی هم گواهی بداد

به کف تیغ رو جانب زن نهاد

2424

که ای خیره سر این چه دل تیرگیست

که بر تیره گیت این همه چیرگیست

2525

من اینجا تمنای هر کس که چه

به بستان گل آویزش خس که چه

2626

به دامن زدش دست کای کامیاب

عنان ترحم ز حالم متاب

2727

منه پا برون از ره عقل و هش

بپرس آنگه آزاد کن یا بکش

2828

غلام تو را آرزوی محال

فتاد از من بی گنه در خیال

2929

میسر ندید از لبم کام خویش

بگسترد در راه من دام خویش

3030

کنون بسته پر مرغ دام ویم

گرفتار خشمت به کام ویم

3131

مرا این دو طوطی که جان سوختند

ز وی حرف جانسوزی آموختند

3232

درین حرفشان جز وی استاد نیست

جز این حرف خود هیچشان یاد نیست

3333

بداند ازین خاطر هوشمند

که در کار من از وی افتاد بند

3434

دل مرزبان ازین سخن نرم شد

دگرباره در مهر او گرم شد

3535

به لب غیر شکرش نوایی نرفت

که بر وی ز تیغش خطایی نرفت

3636

پی نکته دانان فرخ سرشت

به آب زر این طرفه پاسخ نوشت

3737

که مجرم چو گردد سزای عقاب

خردمند را به درنگ از شتاب

3838

بیا ساقیا رطل سنگین بیار

که سازد سبکسار را بردبار

3939

به رخسار امید رنگ آورد

به عمر شتابان درنگ آورد

4040

بیا مطربا بر نی انگشت نه

ز کارش به انگشت بگشا گره

4141

ز تو هر گشادش که خواهد افتاد

نباشد جز آن کار ما را گشاد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

سکندر شهنشاه اقلیم راز

به اقلیم گیری چو شد سرفراز

جامی»هفت اورنگ»خردنامه اسکندری»بخش 51 - داستان رسیدن سکندر در سفر دریا به فرشته کوه قاف و طلب نصیحت از وی

اگلی نظم

چنین داد داننده داد سخن

ز مشکل گشای سپهر کهن

جامی»هفت اورنگ»خردنامه اسکندری»بخش 53 - ظاهر شدن علامات وفات بر اسکندر و مکتوب نوشتن وی به سوی مادر

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور