صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »خردنامه اسکندری
  4. »بخش 53 - ظاهر شدن علامات وفات بر اسکندر و مکتوب نوشتن وی به سوی مادر

بخش 53 - ظاهر شدن علامات وفات بر اسکندر و مکتوب نوشتن وی به سوی مادر

شاعر: جامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چنین داد داننده داد سخن

ز مشکل گشای سپهر کهن

22

که از وضع افلاک و سیر نجوم

ز حال سکندر چنین زد رقوم

33

که چون صبح اقبالش آید به شام

بگردد تر و خشک گیتی تمام

44

به جایی که مرگش مقدر بود

زمین آهن و آسمان زر بود

55

بود زیر پا آهنین بسترش

به بالای سر سایبان زرش

66

سکندر چو آمد ز دریا برون

سپه را سوی روم شد رهنمون

77

همی رفت آورده پا در رکاب

چو عمر گرانمایه با صد شتاب

88

همی راند شکر به هر کوه و دشت

به هر روز از کشوری می گذشت

99

نبودی در آن جنبش کوه گاه

به جز خانه زینش آرامگاه

1010

یکی روز در گرمگاه تموز

گرفته جهان خسرو نیمروز

1111

به دشتی رسید آتشین ریگ و خاک

چو طشتی پر از اخگر تابناک

1212

هوایش چو آه ستمدیده گرم

ز بس گرمیش سنگ چون موم نرم

1313

به هر راهش از نعل های مذاب

نشان سم بادپایان پر آب

1414

سمندر اگر کردی آنجا گذر

چو پروانه اش سوختی بال و پر

1515

چو تابه زمین آتش افشان در او

چو ماهی شده مار بریان در او

1616

اگر پر درم مشت بستی لئیم

فرو ریختی همچو سیماب سیم

1717

سکندر در آن دشت پر تاب و تف

همی راند از پردلان بسته صف

1818

ز آسیب ره در خراش و خروش

به تن خونش از گرمی خور به جوش

1919

ز جوشش چو زد در تنش موج خون

ز راه دماغش شد از سر برون

2020

فرو ریختش بر سر زین زر

ز ماشوره عاج مرجان تر

2121

بسی کرد در دفع خون حیله ساز

ولی خون نیستاد ازان حیله باز

2222

ز سیل اجل بر وی آمد شکست

بر آن سیل رخنه نیارست بست

2323

بر او تنگ شد خانه پشت زین

شد از خانه مایل به سوی زمین

2424

ز خاصان یکی سوی او رفت زود

به تدریجش آورد ازان زین فرود

2525

ز جوشن به پا مفرش انداختش

ز زرین سپر سایبان ساختش

2626

به بالای جوشن به زیر سپر

زمانی فتاد از جهان بی خبر

2727

چو بگشاد ازان بی خودی چشم هوش

به گوشش فرو گفت پنهان سروش

2828

که اینست جایی که دانا حکیم

در آنجا ز مرگ خودت کرد بیم

2929

چو از مردن خویش آگاه شد

بر او راه امید کوتاه شد

3030

دبیری طلب کرد روشن ضمیر

که بر لوح کافور ریزد عبیر

3131

نویسد کتابی سوی مادرش

تسلی ده جان غم پرورش

3232

چو بهر نوشتن ورق کرد باز

سر نامه را ساخت مشکین طراز

3333

به نام خداوند پست و بلند

حکیم خرد بخش بخرد پسند

3434

ازو عقل را رو در آوارگی

وزو عشق را چاره بیچارگی

3535

هراسندگان را بدو صد امید

شناسندگان را ازو صد نوید

3636

بسا شهریاران و شاهنشهان

که کردند تسخیر ملک جهان

3737

ز زین پای ننهاده بالای تخت

به تاراج آفاتشان داده رخت

3838

یکی زان قبل بنده اسکندر است

که اکنون به گرداب مرگ اندر است

3939

سفر کرد گرد جهان سال ها

ز فتح و ظفر یافت اقبال ها

4040

چو آورد رو در ره تختگاه

اجل زد بر او ره در اثنای راه

4141

دو صد تحفه شوق ازان ناتوان

نثار ره بانوی بانوان

4242

چراغ دل و دیده فیلقوس

فروزنده کشور روم و روس

4343

نمی گویم او مهربان مادر است

که از مادری پایه اش برتر است

4444

ازو دیده ام کار خود را رواج

و زو گشته ام صاحب تخت و تاج

4545

دریغا که رفتم به تاراج دهر

ز دیدار او هیچ نگرفته بهر

4646

دریغا که خفتم به دل داغ مرگ

نه از باغ او شاخ دیده نه برگ

4747

بسی بهر آسانیم رنج برد

پی راحتم راه محنت سپرد

4848

ازین چشمه لیک آبرویی ندید

ز خارم گل آرزویی نچید

4949

جهاندیده دهقان درختی نشاند

به پایش ز جوی جگر آب راند

5050

پس از سال ها داد چون میوه بار

به آن میوه دهقان شد امیدوار

5151

ز ناگه برآمد یکی باد سخت

هم آن میوه بر باد شد هم درخت

5252

درخت نوم من که اسکندرم

جهاندیده دهقان من مادرم

5353

اگر من فتادم ز پای از نخست

قبای بقا هم بر او نیست چست

5454

چه از جنس حیوان چه نوع بشر

که زاد اندرین کهنه دیر دو در

5555

که آخر به صد نامرادی نمرد

ازین ورطه کس جان به شادی نبرد

5656

چو از من برد قاصد نامه بر

به آن مادر مهربان این خبر

5757

وز این غم بسوزد دل و جان او

شود خونفشان چشم گریان او

5858

همان به که حکمت شناسی کند

نه چون سفلگان ناسپاسی کند

5959

قدم در طریق صبوری نهد

جزع را به رخ داغ دوری نهد

6060

نکوشد چو خور در گریبان دری

نپوشد چو مه جامه نیلوفری

6161

اگر شعله دل کند اخگرش

نبیند زمین فرش خاکسترش

6262

نه از پنجه گیسوی سنبل کند

نه از ناخنان چشمه در گل کند

6363

ننالد ز رنج و نموید ز درد

نمالد به خاک سیه روی زرد

6464

وگر بس نیاید به اندوه خویش

شود پست از اندوه چون کوه خویش

6565

بکش گو چو شاهان یکی خوان عام

بخوان سوی آن مرد و زن را تمام

6666

طعامی بنه پیش هر یک چنان

که برباید از دست رغبت عنان

6767

وزآن پس بر آن جمع سوگند ده

ز سوگند بر دستشان بند نه

6868

که هر کس درین تنگنای سپنج

ز مرگ عزیزی کشیده ست رنج

6969

نیارد بدین طعمه ها دست آز

کند چشم امید از اینها فراز

7070

اگر یک تن آرد سوی طعمه دست

به یک لقمه بر خوانش آرد شکست

7171

سزد گر خورد غم ز خوان فراق

که با طعمه خواران خوش است اتفاق

7272

وگر نی نشاید ز صاحب خرد

که در مجلس جمع تنها خورد

7373

چرا غم خورد زیرک هوشیار

چو ز آغاز می داند انجام کار

7474

سرانجام گیتی به خون خفتن است

به خواری به خاک اندرون خفتن است

7575

کسی را که انجام کار این بود

پی دیگران از چه غمگین بود

7676

تفاوت ندارد درین کس ز کس

جز این کاوفتد اندکی پیش و پس

7777

چو آخر درین مهد باید غنود

ازین چند روزه تفاوت چه سود

7878

گرانمایه عمرم که مستعجل است

ز میقات سی کرده رو در چل است

7979

گرفتم که از سی به سیصد رسد

به هر روز ملکی مجدد رسد

8080

چه حاصل ازان هم چو جاوید نیست

ز چنگ اجل رستن امید نیست

8181

نیم من جز آن مرغ شیرین نفس

که ملک جهان بود بر من قفس

8282

تنم در قفس بود با درد و داغ

ولی دل به جان آرزومند باغ

8383

خوش آن کز قفس ره به باغم نمود

جدا کرد نور چراغم ز دود

8484

رخ آوردم اینک به باغ و بهار

نهادم به ره دیده انتظار

8585

بود کان ز من مانده در من رسد

وز این تیره گلخن به گلشن رسد

8686

به یک جای گیریم با هم مقام

بر این ختم شد نامه ام والسلام

8787

چو نامه ز مضمون به عنوان رسید

چو منشور عمرش به پایان رسید

8888

به عنوانش از خون دل رنگ داد

ز داغ جگر سوز مهرش نهاد

8989

ببوسید و مقصود را نام برد

پی بردن آنجا به قاصد سپرد

9090

بیا ساقیا تا به می برده پی

کنیم از میان قاصد و نامه طی

9191

ببندیم بار از مضیق خیال

گشاییم در بارگاه وصال

9292

بیا مطربا کز صدای نفیر

ببندیم بر خامه صوت صریر

9393

زنیم آتش از آه هنگامه را

بسوزیم هم خامه هم نامه را

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

یکی مرزبان بود در مرز مرو

زنی داشت عارض چو گل قد چو سرو

جامی»هفت اورنگ»خردنامه اسکندری»بخش 52 - حکایت خصومت غلام و خاتون مرزبان مرو با یکدیگر و بهتان آموختن غلام مر طوطیان را و ظاهر شدن آن بهتان

اگلی نظم

خوش آن کس که کارش نکویی بود

به نیک و بدش نیکخویی بود

جامی»هفت اورنگ»خردنامه اسکندری»بخش 54 - داستان وصیت کردن اسکندر که دستش را بعد از وفات از تابوت بیرون گذارند تا تهیدستی وی بر همه کس ظاهر شود

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور