صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »خردنامه اسکندری
  4. »بخش 54 - داستان وصیت کردن اسکندر که دستش را بعد از وفات از تابوت بیرون گذارند تا تهیدستی وی بر همه کس ظاهر شود

بخش 54 - داستان وصیت کردن اسکندر که دستش را بعد از وفات از تابوت بیرون گذارند تا تهیدستی وی بر همه کس ظاهر شود

شاعر: جامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

خوش آن کس که کارش نکویی بود

به نیک و بدش نیکخویی بود

22

چه در وقت مردن چه در زندگی

رود روزگارش به فرخندگی

33

سکندر چو نامه به مادر نوشت

به جز نامه موعظت در نوشت

44

به یاران زبان نصیحت گشاد

به هر سینه گنجی ودیعت نهاد

55

چو بر حاضران گنج گوهر فشاند

ز ناحاضران نیز غافل نماند

66

وصیت چنین کرد با حاضران

که ای از جهالت تهی خاطران

77

چو بر داغ هجران من دل نهید

تن ناتوانم به محمل نهید

88

گذارید دستم برون از کفن

کنید آشکاراش بر مرد و زن

99

ز حالم دم نامرادی زنید

به هر مرز و بوم این منادی زنید

1010

که این دست دستیست کز عز و جاه

ربود از سر تاجداران کلاه

1111

کلید کرم بود در مشت او

نگین خلافت در انگشت او

1212

ز شیر فلک قوت پنجه یافت

قوی بازوان را بسی پنجه تافت

1313

ز حشمت زبر دست هر دست بود

همه دست ها پیش او پست بود

1414

ز نقد گدایی و شاهنشهی

ز عالم کند رحلت اینک تهی

1515

چو بحرش به کف نیست جز باد هیچ

چه امکان ز وی این سفر را بسیچ

1616

تو هم گیر ازین دست ای خواجه پند

بدین دست بگشای از پای بند

1717

به کار جهان بند بودن که چه

بدین شغل خرسند بودن که چه

1818

چو ز اول تو را مادر دهر زاد

به جز دست خالیت چیزی نداد

1919

ازین ورطه چون پای بیرون نهی

بود زاد راه تو دست تهی

2020

مکن در میان دست خود را گرو

به چیزی که گویند بگذار و رو

2121

بده هر چه داری که این دادن است

که از خویشتن بند بگشادن است

2222

بود آن تو هر چه دادی ز دست

که در وجه فردات خواهد نشست

2323

تو را گر به مخزن زر و گوهر است

نه آن تو آن کسی دیگر است

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چنین داد داننده داد سخن

ز مشکل گشای سپهر کهن

جامی»هفت اورنگ»خردنامه اسکندری»بخش 53 - ظاهر شدن علامات وفات بر اسکندر و مکتوب نوشتن وی به سوی مادر

اگلی نظم

شنیدم که فرزانه مردی حکیم

به زن داد روزی یکی کیسه سیم

جامی»هفت اورنگ»خردنامه اسکندری»بخش 55 - حکایت آن حکیم که با زن گفت هر چه نفقه کردی بهره تو آن است و آنچه برای خود گذاشتی نصیب دیگران است

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور