صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »خردنامه اسکندری
  4. »بخش 51 - داستان رسیدن سکندر در سفر دریا به فرشته کوه قاف و طلب نصیحت از وی

بخش 51 - داستان رسیدن سکندر در سفر دریا به فرشته کوه قاف و طلب نصیحت از وی

شاعر: جامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

سکندر شهنشاه اقلیم راز

به اقلیم گیری چو شد سرفراز

22

سپاهش ز خشکی برآورد گرد

ز خشکی سوی تری آهنگ کرد

33

چو کشتی لب خویش را خشک یافت

زمام عزیمت سوی بحر تافت

44

سپه را به ساحل که آرام داد

به تنهاروی پا به دریا نهاد

55

قد گیر شد آب همچون زمین

نشد خاطر از بیم غرقش غمین

66

همی رفت بر آب بی ترس و باک

بدانسان که پوینده بر روی خاک

77

پس از آب شد کوه قافش مطاف

چو طفلان رسید از «الف بی » به «قاف »

88

قوی پیکری دید بس باشکوه

زده دست ها در کمرگاه کوه

99

بدو گفت این کوه را نام چیست

تو را نزد این کوه آرام چیست

1010

چه اندیشه در خاطر آورده ای

که دستش چنین در کمر کرده ای

1111

بگفتا که این را بود قاف نام

زمین را کند لنگری صبح و شام

1212

ازان دست ها در کمر دارمش

که جنبیدن از جای نگذارمش

1313

به هر بقعه در عالم آب و گل

ازین کوه یک رگ بود متصل

1414

چو بر بقعه ای خشم گیرد خدای

ازان رگ بجنبانم آن را ز جای

1515

به یک لحظه زیر و زبر سازمش

ز بنیاد هستی براندازمش

1616

بدینسان سخن را چو شد فتح باب

گشادند با هم زبان خطاب

1717

سؤالات مشکل در انداختند

جوابات روشن بپرداختند

1818

به لطف مقالات و حسن سماع

رساندند صحبت به حد وداع

1919

سکندر بدو گفت کای سرفراز

که باشد به رویت در فیض باز

2020

درین راه مپسندم از واپسان

به من زین در باز فیضی رسان

2121

بگو نکته ای چند داناپسند

که در دین و دنیا بود سودمند

2222

ازان پی به گنج معانی برم

به اصحاب خود ارمغانی برم

2323

بگفت ای سکندر درین کهنه کاخ

که رخش امل راست میدان فراخ

2424

به چشم خرد ناظر وقت باش

به حسن عمل حاضر وقت باش

2525

چو شب در رسد یاد فردا مکن

به دل فکر بیهوده را جا مکن

2626

مخور غم که فردا چه پیش آیدم

ز ایام بر دل چه نیش آیدم

2727

ز خوان سپهرم چه روزی شود

کز اسباب دولت فروزی شود

2828

چو زرین علم برکشدم صبحدم

سپر بفکند شاه انجم حشم

2929

مگو چون رسد شب چه سان بگذرد

به سود جهان یا زیان بگذرد

3030

خداوندگاری که شب می برد

چو شب می برد روز می آورد

3131

شب و روز هر یک به تقدیر اوست

گرفتار زنجیر تسخیر اوست

3232

چو خواهد چنان بگذراند شبت

که ناید ز خنده فراهم لبت

3333

وگر خواهد آنسان کند روز تو

که از حد رود گریه و سوز تو

3434

بکن هر چه امروزت آید ز دست

که خواهد اجل دستت از کار بست

3535

بکار آنچه خواهی چه گندم چه جو

که امروز کشت است و فردا درو

3636

مقامات فردوس عنبر سرشت

که باشد نظرگاه اهل بهشت

3737

بود صورت فعل های جمیل

به سوی ریاض جنانشان دلیل

3838

به اسباب گیتی مکن خرمی

که بسیار او راست رو در کمی

3939

به شادی در او غنچه ای کم شکفت

که آخر به صد غصه در خون نخفت

4040

ز آهن دلی بگسل و موم باش

پناه اسیران مظلوم باش

4141

به هر کس ره چرب و نرمی سپر

منه پای چون شمع ازین ره بدر

4242

چو سبزه لطیفی درشتی مکن

چو گل نازکی خارپشتی مکن

4343

غضب را بر آتش زن از حلم آب

مکن در بد و نیک گیتی شتاب

4444

منه پا به ره جز به تدبیر و رای

که افتد به رو قاصد تیزپای

4545

بسا کار کاول نماید صواب

ولیکن چو برداری از وی حجاب

4646

به لوح جبین از شکاف قلم

ز خط خطا بینی او را رقم

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

مغنی چو بندد در آهنگ فقر

ز پشمینه ابریشم چنگ فقر

جامی»هفت اورنگ»خردنامه اسکندری»بخش 50 - داستان ملاقات اسکندر باآن پادشاه زاده گریزان از تخت و افسر و مقالات ایشان با یکدگر

اگلی نظم

یکی مرزبان بود در مرز مرو

زنی داشت عارض چو گل قد چو سرو

جامی»هفت اورنگ»خردنامه اسکندری»بخش 52 - حکایت خصومت غلام و خاتون مرزبان مرو با یکدیگر و بهتان آموختن غلام مر طوطیان را و ظاهر شدن آن بهتان

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور