صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »خردنامه اسکندری
  4. »بخش 50 - داستان ملاقات اسکندر باآن پادشاه زاده گریزان از تخت و افسر و مقالات ایشان با یکدگر

بخش 50 - داستان ملاقات اسکندر باآن پادشاه زاده گریزان از تخت و افسر و مقالات ایشان با یکدگر

شاعر: جامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

مغنی چو بندد در آهنگ فقر

ز پشمینه ابریشم چنگ فقر

22

دهد این نوای کهن را نوی

که خسر است دیباچه خسروی

33

خوش آن شه که این نغمه را گوش کرد

نوای غنا را فراموش کرد

44

برافشاند از لذت این سماع

به ملک جهان آستین وداع

55

چو اسکندر آن شاه کشور ستان

کشید از پی فتح شهری سنان

66

بر آن شهر زد حمله بار نخست

ز خار سنانش گل فتح رست

77

ازان گل شد آن شهر خندان چو باغ

وز آن یافت آن تیره زندان چراغ

88

در آن روشنی خلق جمع آمدند

چو پروانگان سوی شمع آمدند

99

ازیشان بپرسید شاه جهان

که ای آگهان ز آشکار و نهان

1010

ز شاهان پیشین کسی زنده هست

که بر تخت شاهی تواند نشست

1111

بگفتند آری کسی مانده است

که از نقد شاهی کف افشانده است

1212

ز سر کرده بیرون تمنای تاج

فروبسته دست از قبول خراج

1313

ز خرپشته گورها کرده جاست

ز الواحشان خوانده حرف فناست

1414

چنان گشته آن شیر دل صید گور

کز آهوی چین است طبعش نفور

1515

گرفته ز شاهی ره بندگان

نیاید به منزلگه زندگان

1616

چو در موعظت گوهرافشان کند

سخنهاش تأثیر در جان کند

1717

شود کاسه گیر از سر مردگان

دهد شربت وعظ افسردگان

1818

ز تنهای فرسودگان سرمه وش

شود دیده خلق را سرمه کش

1919

بفرمود شه تا به فر حضور

دهد مجلسش را چو خورشید نور

2020

سوی شاه بعد از زمانی دو سه

درآمد به دست استخوانی دو سه

2121

سکندر بدو گفت ازین سبز خوان

چه گیری به دست این دو سه استخوان

2222

بگفتا که کردم درین دشتگاه

به گور گدایان و شاهان نگاه

2323

نشد استخوان های شاهان جدا

به چشم من از استخوان گدا

2424

چو آخر گرفتار یکرنگی اند

ز آغاز با هم چرا جنگی اند

2525

دگرباره گفتش که ای ارجمند

اگر هوشیاری و همت بلند

2626

بیا تا به شاهی رسانم تو را

وز این خیره گردی رهانم تو را

2727

بگفتا نه زان گونه دون همتم

که گردد ز شاهی فزون همتم

2828

ز همت بلندیم سرمایه ایست

کزان تخت شاهی کمین پایه ایست

2929

نخواهد دلم فارغ از هر هوس

به جز چار چیز از دو گیتی و بس

3030

یکی عمر پاینده سرمدی

ز طاعتوری حاصل و بخردی

3131

حیاتی بقای ابد دامنش

فنا رخت بسته ز پیرامنش

3232

دوم نوبهار جوانی کزان

به یکسو بود دستبرد خزان

3333

خزان بهار شباب است شیب

جوان را ز پیری فزون نیست عیب

3434

سوم شادیی پایه اش پست نی

غم این جهان را بر او دست نی

3535

همه راحت و رنج ها دور ازو

دل و دیده جاوید پر نور ازو

3636

چهارم غنایی چنان دلپسند

که از ذل فقرش نباشد گزند

3737

نهد مایه خرمی در مزاج

بشوید ز خاطر غم احتیاج

3838

بدو گفت شه کای به دانش عزیز

نه مقدور من باشد این چار چیز

3939

درین کارگه هر که جز کردگار

ندارد درین چار هیچ اختیار

4040

بگفت اذن ده تا روم بر دری

کزین نخل مقصود یابم بری

4141

برآید ز احسان او کام من

ز بام فلک بگذرد نام من

4242

سکندر چو آن نکته را گوش کرد

ز چیزی که می گفت خاموش کرد

4343

رسوم تکلف ز وی دور داشت

ز تکلیف شاهیش معذور داشت

4444

بیا ساقیا می به کشتن فکن

کزین موج زن بحر کشتی شکن

4545

سلامت کشم رخت خود بر کنار

وز این بی قراریم زاید قرار

4646

بیا مطربا زخمه بر چنگ زن

وزآن پرده این دلکش آهنگ زن

4747

که خوش وقت آن بی سر و پا گدای

که زد افسر شاه را پشت پای

4848

ز خود هر که خالی رود چون حباب

سزد گر نهد پای بر روی آب

4949

رهد هر که باشد سبک رو چو کف

درین قلزم از بیم موج تلف

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

حکیمی ز مردم کناری گرفت

ز غارتگران کنج غاری گرفت

جامی»هفت اورنگ»خردنامه اسکندری»بخش 49 - حکایت آن حکیم از مردم بر کرانه و سؤال و جواب او با پادشاه زمانه

اگلی نظم

سکندر شهنشاه اقلیم راز

به اقلیم گیری چو شد سرفراز

جامی»هفت اورنگ»خردنامه اسکندری»بخش 51 - داستان رسیدن سکندر در سفر دریا به فرشته کوه قاف و طلب نصیحت از وی

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور