صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »خردنامه اسکندری
  4. »بخش 37 - در نصیحت مجردان که به صحبت زنان آب خود نریزند و وصیت کدخدایان که از فرمانبرداری زنان بپرهیزید

بخش 37 - در نصیحت مجردان که به صحبت زنان آب خود نریزند و وصیت کدخدایان که از فرمانبرداری زنان بپرهیزید

شاعر: جامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بیا ای چو عیسی تجرد نهاد

تو را زین تجرد تمرد مباد

22

چو عیسی عنان از تجرد نتافت

سوی آسمان از تجرد شتافت

33

تعلق به زن دست و پا بستن است

تجرد ازان بند وارستن است

44

کسی را که بند است بر دست و پای

چه امکان که آسان بجنبد ز جای

55

ز شهوت اگر مرد دیوانه نیست

ز رسم و ره عقل بیگانه نیست

66

چرا بند بر دست و پا می نهد

دل و دین به باد هوا می دهد

77

چه خوش گفت دانا حکیمی که گفت

که دارم ز خواهنده زن شگفت

88

پدر زن که دختر به چشمش نکوست

دل و دیده اش هر دو روشن به اوست

99

بود بر دلش دختر آنسان گران

که صد گونه اندوه بر دیگران

1010

کند سیم و زر وام بهر جهیز

که سویش شود رغبت شوی تیز

1111

دو صد حیله در خاطر آویزدش

که تا از دل آن بار برخیزدش

1212

ز ناگه سلیمی ز تدبیر پاک

نهد پا در آن تنگنای هلاک

1313

ز جان پدر گیرد آن بار را

شود طوق کش غل ادبار را

1414

یکی شادکانش ز گردن فتاد

یکی خوش که آن را به گردن نهاد

1515

خرد نام آن کس نه بخرد نهد

که این بار بیهوده بر خود نهد

1616

دو زن چون به هم همنشینی کنند

به کار جهان خرده بینی کنند

1717

بشو دست امید از خیرشان

که در وادی شر بود سیرشان

1818

زن از زن چو در مشورت یافت کام

گرفت افعیی ز افعیی زهر وام

1919

ز زهر مکرر حذر کن حذر

وگر نه ز جان و جهان در گذر

2020

مکن زن وگر زن کنی زینهار

زنی کن بری از همه عیب و عار

2121

چو در گرانمایه روشن گهر

صدف وار بر تیرگان بسته در

2222

جمال وی از چشم بیگانه دور

ز نزدیکی آشنایان نفور

2323

ز حنای کس بر کفش رنگ نی

چو طفلان به هر رنگش آهنگ نی

2424

به جز سبحه نپسوده انگشت او

نخاریده جز ناخنش پشت او

2525

ز گلگونه عصمتش سرخ روی

رخش از خوی شرم گلگونه شوی

2626

ز گردندگانش به خلوتسرای

نکرده به جز چرخ گردنده جای

2727

ز تاب کفش رشته خیط الشعاع

ز آواز چرخش فلک در سماع

2828

نکرده به پیوند کس سرنگون

نرفته چو سوزن درون و برون

2929

چنین زن نیابی به جز در خیال

وگر زانکه یابی به فرض محال

3030

غنیمت شمر دامن پاک او

که از خون صد مرد به خاک او

3131

ولی آنچنان هم زبونش مشو

که داری به فرمان او دل گرو

3232

همی زن بدو رای و می کن خلاف

که اینست رای درونهای صاف

3333

برای زنان کار بهبود نیست

ورای زیان هیچ ازان سود نیست

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

خلیفه که سلطان آفاق بود

به فرماندهی در جهان طاق بود

جامی»هفت اورنگ»خردنامه اسکندری»بخش 36 - حکایت سبب نارسیدن خلیفه به آن کنیزک نورسیده

اگلی نظم

یکی روز پرویز و شیرین به هم

نشسته چو خورشید و پروین به هم

جامی»هفت اورنگ»خردنامه اسکندری»بخش 38 - حکایت پرویز با آن ماهیگیر که چون ماهی درم ریزش کرد و به نصیحت تلخ شیرین که آن درم ریزی مضاعف شد

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور