صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »خردنامه اسکندری
  4. »بخش 40 - حکایت شخصی که زمین خرید و در آنجا گنجی یافت، برنداشت که از آن فروشنده است و فروشنده قبول نکرد که من زمین را و هر چه در وی بوده فروخته ام

بخش 40 - حکایت شخصی که زمین خرید و در آنجا گنجی یافت، برنداشت که از آن فروشنده است و فروشنده قبول نکرد که من زمین را و هر چه در وی بوده فروخته ام

شاعر: جامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

شنیدم که در عهد نوشیروان

که گیتی چو تن بود و عدلش روان

22

چنان عدل در مغز جان ها نشست

که هنگامه ظالمان برشکست

33

فقیری در این عرصه جایی نداشت

سزای نشستن سرایی نداشت

44

برای عمارت زمین خرید

که در کندنش گنجی آمد پدید

55

کلندش شد اندر کف رنجبر

به صورت کلید در گنج زر

66

روانی به سوی فروشنده رفت

پی رد آن گنج کوشنده رفت

77

بگفت آن زمین را چو بشکافتم

پر از سیم و زر مخزنی یافتم

88

بیا گنج خود را پذیرنده شو

ز سیم و زرش بهره گیرنده شو

99

بگفتا من آن را چو بفروختم

ز سیم و زرش کیسه افروختم

1010

تصرف در آن نیست از من درست

در او هر چه یابی همه حق توست

1111

نه بایع گرفت آن و نی مشتری

به داور رساندند این داوری

1212

بپرسید ازیشان که ای بخردان

به لشکرگه عدل اسپهبدان

1313

خدا هیچ فرزندتان داده است

و یا لوح ازین نقشتان ساده است

1414

یکی گفت دارم بلی دختری

ز حال پسر زد نفس دیگری

1515

به هم هر دو را بست عقد نکاح

وز آن گنجشان کرد خوردن مباح

1616

که فرزند ازان چون شود بهره ور

رسد راحت آن به جان پدر

1717

گر آن قصه بودی درین روزگار

برآوردی از گنج هر یک دمار

1818

شدی بایع و مشتری در سرش

ببردی به عنف از میان داورش

1919

بیا ساقیا در ده آن جام عدل

که فیروزی آمد سرانجام عدل

2020

بکش بازوی مکنت از جور دور

که چندان بقا نیست در دور جور

2121

بیا مطربا پرده معتدل

که آرام جان بخشد و انس دل

2222

بزن تا ز آشفته حالی رهیم

ز تشویش بی اعتدالی رهیم

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

سکندر ز اقصای یونان زمین

سپه راند بر قصد خاقان چین

جامی»هفت اورنگ»خردنامه اسکندری»بخش 39 - داستان خاقان چین که تحفه حقیر به اسکندر فرستاد و به حکمتی شریفش آگاهی داد

اگلی نظم

سکندر که صیتش جهان را گرفت

بسیط زمین و زمان را گرفت

جامی»هفت اورنگ»خردنامه اسکندری»بخش 41 - داستان کاغذ نوشتن مادر اسکندر و جواهر حکمت در آن پیچیدن و به اسکندر فرستادن

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور