صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »خردنامه اسکندری
  4. »بخش 39 - داستان خاقان چین که تحفه حقیر به اسکندر فرستاد و به حکمتی شریفش آگاهی داد

بخش 39 - داستان خاقان چین که تحفه حقیر به اسکندر فرستاد و به حکمتی شریفش آگاهی داد

شاعر: جامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

سکندر ز اقصای یونان زمین

سپه راند بر قصد خاقان چین

2

چو آوازه او به خاقان رسید

ز تسکین آن فتنه درمان ندید

3

ز لشگرگه خود به درگاه او

رسولی روان کرد و همراه او

4

کنیزی فرستاد و یک تن غلام

یکی دست جامه یکی خوان طعام

5

سکندر چو آن تحفه ها را بدید

سرانگشت حیرت به دندان گزید

6

به خود گفت کین تحفه های حقیر

نمی افتد از وی مرا دلپذیر

7

فرستادن آن بدین انجمن

نه لایق به وی باشد و نی به من

8

همانا نهان نکته ای خواسته ست

که در چشمش آن را بیاراسته ست

9

حکیمان که در لشکر خویش داشت

کز ایشان دل حکمت اندیش داشت

10

به خلوتگه خاص خود خواندشان

به صد گونه تعظیم بنشاندشان

11

فرو خواند راز دل خویش را

که تا حل کند مشکل خویش را

12

یکی زان میان گفت کز شاه چین

پیامیست پوشیده سوی تو این

13

که چون آدمی را مرتب بود

کنیزی که همخوابه شب بود

14

غلامی توانا به خدمتگری

که در کار سختت دهد یاوری

15

یکی دست جامه به سالی تمام

پی طعمه هر روز یک خوان طعام

16

چرا هر زمان رنج دیگر کشد

به هر کشور از دور لشگر کشد

17

نهد رو به هر ملک تاراج را

رباید ز فرق شهان تاج را

18

گرفتم که گیتی بگیرد تمام

به دستش دهد ملک و ملت زمام

19

به کوشش برآید به چرخ بلند

نخواهد شدن بیش ازین بهره مند

20

همان به که کوس قناعت زند

در رستگاری و طاعت زند

21

سکندر چو از وی شنید این سخن

درخت انانی شکستش ز بن

22

بگفت آن که رو در هدایت بود

نصیحت همینش کفایت بود

23

وز آن پس به خاقان در صلح کوفت

ز راهش غبار خصومت بروفت

24

شد از خاطر صافی انصاف ده

که از هر چه جوید شه انصاف به

25

جهان پادشاها در انصاف کوش

ز جام عدالت می صاف نوش

26

به انصاف و عدل است گیتی به پای

سپاهی چو آن نیست گیتی گشای

27

اگر ملک خواهی ره عدل پوی

وگر نی ز دل این هوس را بشوی

28

تهی قبضه از تیر تدبیر باش

به تیغ عدالت جهانگیر باش

29

چنان زی که گر باشدت شرق جای

کنندت طلب اهل غرب از خدای

30

نه زانسان که در ری شوی جایگیر

به نفرینت از روم خیزد نفیر

31

شد از دست ظلم تو کشور خراب

به ملک دگر پا مکن در رکاب

32

به ملک خودت نیست جز ظلم خوی

چه آری به اقلیم بیگانه روی

33

رعیت به ظلم تو چون عالمند

ز ظلم تو بر یکدگر ظالمند

34

به عدل آر رو تا که عادل شوند

همه با تو در عدل یکدل شوند

35

دل شه چو میل عنایت کند

عنایت به مردم سرایت کند

36

وگر شیوه ظلم گیرد به پیش

شوند اهل عالم همه ظلم کیش

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

یکی روز پرویز و شیرین به هم

نشسته چو خورشید و پروین به هم

جامی»هفت اورنگ»خردنامه اسکندری»بخش 38 - حکایت پرویز با آن ماهیگیر که چون ماهی درم ریزش کرد و به نصیحت تلخ شیرین که آن درم ریزی مضاعف شد

اگلی نظم

شنیدم که در عهد نوشیروان

که گیتی چو تن بود و عدلش روان

جامی»هفت اورنگ»خردنامه اسکندری»بخش 40 - حکایت شخصی که زمین خرید و در آنجا گنجی یافت، برنداشت که از آن فروشنده است و فروشنده قبول نکرد که من زمین را و هر چه در وی بوده فروخته ام

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور