صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »خردنامه اسکندری
  4. »بخش 41 - داستان کاغذ نوشتن مادر اسکندر و جواهر حکمت در آن پیچیدن و به اسکندر فرستادن

بخش 41 - داستان کاغذ نوشتن مادر اسکندر و جواهر حکمت در آن پیچیدن و به اسکندر فرستادن

شاعر: جامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

سکندر که صیتش جهان را گرفت

بسیط زمین و زمان را گرفت

2

چو گرد جهان گشتن آغاز کرد

به کشورگشایی سفر ساز کرد

3

ز دیدار او مادرش ماند باز

بر او گشت ایام دوری دراز

4

تراشید مشکین رقم خامه ای

خراشید مشحون به غم نامه ای

5

سر نامه نام خداوند پاک

فرحبخش دلهای اندوهناک

6

فرازنده افسر سرکشان

فروزنده طلعت مهوشان

7

به صبح آور شام هر شب نشین

حرارت بر هر دل آتشین

8

وز آن پس ز مادر هزاران سپاس

بر اسکندر آن بنده حق شناس

9

ضعیفی به تأیید یزدان قوی

رسوم کرم را ز رایش نوی

10

به اعزاز ایزد عزیز جهان

به تعلیم او واقف هر نهان

11

به خود پست وز لطف او سربلند

به خود نیست وز هستیش بهره مند

12

بر او باد کز حد خود نگذرد

به جز راه اهل خرد نسپرد

13

به جز حکمت مرد آگاه نیست

که بیرون ز حکم خرد راه نیست

14

خیال بزرگی به خود گو مبند

که بر خاک خواری فتد خودپسند

15

به چشم خود آن به که باشد ذلیل

که هست این صفت بر عزیزی دلیل

16

چرا دل نهد کس بر آن ملک و مال

که خواهد گرفتن به زودی زوال

17

سوی خویش گو بخل را ره مده

که دست گشاده ست از بسته به

18

کف بسته مشت است و آید درشت

ز دارنده بر روی خواهنده مشت

19

دل اهل حاجت جراحت بود

براو دست بگشاده راحت بود

20

مکن عجب را گو به دل آشیان

که دین را گزند است و جان را زیان

21

بود روز اقبال را عجب شب

ز اقبالیان عجب باشد عجب

22

بسا مرد کو دم ز تدبیر زد

ولی بر خود از عجب خود تیر زد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

شنیدم که در عهد نوشیروان

که گیتی چو تن بود و عدلش روان

جامی»هفت اورنگ»خردنامه اسکندری»بخش 40 - حکایت شخصی که زمین خرید و در آنجا گنجی یافت، برنداشت که از آن فروشنده است و فروشنده قبول نکرد که من زمین را و هر چه در وی بوده فروخته ام

اگلی نظم

جوانی به بر جامه خسروی

رخش نسخه خامه مانوی

جامی»هفت اورنگ»خردنامه اسکندری»بخش 42 - حکایت آن جوان رعنا که جامه های عید پوشید و به نظر عجب در خود نگریست و به آن تیر زهرآلود از پای در افتاد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور