صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »خردنامه اسکندری
  4. »بخش 42 - حکایت آن جوان رعنا که جامه های عید پوشید و به نظر عجب در خود نگریست و به آن تیر زهرآلود از پای در افتاد

بخش 42 - حکایت آن جوان رعنا که جامه های عید پوشید و به نظر عجب در خود نگریست و به آن تیر زهرآلود از پای در افتاد

شاعر: جامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

جوانی به بر جامه خسروی

رخش نسخه خامه مانوی

2

همی شد ز خواب سحر خاسته

پی عیدگه رفتن آراسته

3

ز آغاز چون صبح دولت نوید

بپوشید دراعه ای بس سفید

4

به بالای دراعه صبح رنگ

زمرد قبایی به بر کرد تنگ

5

چو ماه از شفق کرد بر خود تمام

فراز قبا حله لعل فام

6

ز آیینه دار آنگه آیینه جست

کز آیینه شد کار خودبین درست

7

بدانسان خوش آمد جمال خودش

که پر شد ضمیر از خیال خودش

8

به خود گفت من شاه و شهزاده ام

ز شهزادگان نادر افتاده ام

9

ز مه تا به ماهی که باشد چو من

سزاوار شاهی که باشد چو من

10

بگفت این و بر بارگی شد سوار

سپاه از قفایش هزاران هزار

11

قدم نانهاده به میدان عید

شد از لغزش رخش قربان عید

12

به جانش خدنگ هلاک اوفتاد

ز تیری که خود زد به خاک اوفتاد

13

خوش آن کس که بینایی از سر گرفت

نظر همچو دیده ز خود برگرفت

14

همه نیک را دید و بد را ندید

بد و نیک بگذار خود را ندید

15

بیا ساقیا آن بلورینه جام

که از روشنی باشد آیینه فام

16

بده تا علی رغم هر خودنما

نماید خرد عیب ما را به ما

17

بیا مطربا در نوا مو شکاف

وز آن مو که بشکافتی پرده باف

18

که تا پرده بر چشم خود گستریم

چو خودبین حریفان به خود ننگریم

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

سکندر که صیتش جهان را گرفت

بسیط زمین و زمان را گرفت

جامی»هفت اورنگ»خردنامه اسکندری»بخش 41 - داستان کاغذ نوشتن مادر اسکندر و جواهر حکمت در آن پیچیدن و به اسکندر فرستادن

اگلی نظم

سکندر به سوی ارسطو نوشت

که ای فرخ استاد نیکو سرشت

جامی»هفت اورنگ»خردنامه اسکندری»بخش 43 - داستان طلب وصیت کردن اسکندر از ارسطو و وصیت نوشتن وی

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور