صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »سلسلةالذهب
  4. »دفتر اول
  5. »بخش 176 - قصه آن خرس که آبش می برد شخصی تصور کرد که خیکی است پر بار، رفت تا آن را بگیرد، خرس در وی آویخت، آن شخص به وی درماند، دیگری از کناره فریاد کرد که خیک را بگذار و بیرون آی. گفت من او را گذاشته ام او مرا نمی گذارد

بخش 176 - قصه آن خرس که آبش می برد شخصی تصور کرد که خیکی است پر بار، رفت تا آن را بگیرد، خرس در وی آویخت، آن شخص به وی درماند، دیگری از کناره فریاد کرد که خیک را بگذار و بیرون آی. گفت من او را گذاشته ام او مرا نمی گذارد

شاعر: جامی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

خرسی از حرص طعمه بر لب رود

بهر ماهی گرفتن آمده بود

22

ناگه از آب ماهیی برجست

برد حال به صید ماهی دست

33

پایش از جای شد در آب فتاد

پوستین زان خطا در آب نهاد

44

ای بسا کس که حرص زد راهش

آب ناخورده کشت در چاهش

55

آب بهر حیات خود طلبید

لیک ازان جز هلاک خویش ندید

66

آب بس تیز بود و پهناور

خرس مسکین در آب شد مضطر

77

دست و پا زد بسی و سود نداشت

عاقبت خویش را به آب گذاشت

88

از بلا چون به حیله نتوان رست

باید آنجا ز حیله شستن دست

99

همچو خیکی که پشم ناکنده

باشد از رخت و پخت آگنده

1010

بر سر آب چرخ زن می رفت

دست شسته ز جان و تن می رفت

1111

دو شناور ز دور بر لب آب

بهر کاری همی شدند شتاب

1212

چشمشان ناگهان فتاد بر آن

از تحیر شدند خیره در آن

1313

کان چه چیز است مرده یا زنده ست

پوستی از قماش آگنده ست

1414

آن یکی بر کناره منزل ساخت

وان دگر خویش را در آب انداخت

1515

آشنا کرد تا به آن برسید

خرس خود مخلصی همی طلبید

1616

در شناور دو دست زد محکم

باز ماند از شنا شناور هم

1717

اندر آن موج گشته از جان سیر

گاه بالا همی شد و گه زیر

1818

یار چون دید حال او ز کنار

بانگ برداشت کای گرامی یار

1919

گر گران است پوست بگذارش

هم بدان موج آب بسپارش

2020

گفت من پوست را گذاشته ام

دست از پوست باز داشته ام

2121

پوست از من همی ندارد دست

بلکه پشتم به زور پنجه شکست

2222

جهد کن جهد ای برادر بوک

پوست دانی ز خرس و خیک ز خوک

2323

نبری خرس را ز دور گمان

پوستی پر قماش و رخت گران

2424

نکنی خوک را ز جهل خیال

خیکی از شهد ناب مالامال

2525

گر تو گویی ستوده نیست بسی

که نهی خرس و خوک نام کسی

2626

گویم آری ولی بداندیشی

کش نباشد بجز بدی کیشی

2727

جز بدی و ددی نداند هیچ

مرکب بخردی نراند هیچ

2828

خرس یا خوک اگر نهندش نام

باشد آن خرس و خوک را دشنام

2929

بزهی گر بود درین اقوال

زان دو باید نه از وی استحلال

3030

ای خدا دل گرفت ازین سخنم

چند بیهوده گفت و گوی کنم

3131

زین سخن مهر بر زبانم نه

هر چه مذموم ازان امانم ده

3232

از بدی و ددی مده سازم

وز بدان و ددان رهان بازم

3333

هر که دل ز آرزوی او خوش نیست

به زبان گفت و گوی او خوش نیست

3434

چون توان یاد دوستان کردن

دل ازان یاد بوستان کردن

3535

حیف باشد حکایت دشمن

رفتن از بوستان سوی گلخن

3636

چون حدیث خسان نه بهبود است

باز گردم به آنچه مقصود است

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

مرد باید که یار جوی بود

یار چون یافت یار شوی بود

جامی»هفت اورنگ»دفتر اول»بخش 175 - در بیان آنکه شرط صحبت آنست که همه اصحاب در معرض آن باشند که چون در یکدیگر عیبی بینند به قول یا فعل دفع آن بکنند

اگلی نظم

پیش ازین ذکر قاصد و نامه

زد به لوح بیان رقم خامه

جامی»هفت اورنگ»دفتر اول»بخش 177 - رجوع به آنچه پیش از این اشارتی به آن رفته بود

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور