صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »سلسلةالذهب
  4. »دفتر اول
  5. »بخش 175 - در بیان آنکه شرط صحبت آنست که همه اصحاب در معرض آن باشند که چون در یکدیگر عیبی بینند به قول یا فعل دفع آن بکنند

بخش 175 - در بیان آنکه شرط صحبت آنست که همه اصحاب در معرض آن باشند که چون در یکدیگر عیبی بینند به قول یا فعل دفع آن بکنند

شاعر: جامی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

مرد باید که یار جوی بود

یار چون یافت یار شوی بود

22

شوید از آب لطف و ابر کرم

از ضمیرش غبار غصه و غم

33

گر نشیند به دامنش گردی

باشد آن گرد بر دلش دردی

44

تا ز دامانش آن بیفشاند

پا به دامن کشید نتواند

55

یار چشم است اگر ز شهوت و خشم

مویی افتاده بینی اندر چشم

66

زود آن موی را ز چشم بچین

موی در وی ز جهل سهل مبین

77

زانکه در دیده موی ناهنجار

مایه مویه گردد آخر کار

88

خاربست مژه به گرد بصر

بر خس و خار بسته راه گذر

99

کز برون رنج آفتی ناگاه

به سواد بصر نیابد راه

1010

یار چون چشم شد تو مژگان باش

گرد او شو به پا چو مژگان فاش

1111

دفع کن هر اذا که از هر سوی

سوی آن چشم روشن آرد روی

1212

لحظه لحظه ز خست و دونی

مخراشش چو موی افزونی

1313

موی افزونی آفت دیده ست

دیده زو هر دم آفتی دیده ست

1414

گر گذاریش دیده کور کند

ور کنی درد و رنج زور کند

1515

بلکه صد پی به کندنش چاره

گر کنی بر دمد دگر باره

1616

نه به کندن توانی از وی رست

نه بر آزار او صبور نشست

1717

خودپسندان ناپسندیده

موی افزونی اند در دیده

1818

دیده از دیدشان نگه می دار

ور نبینی ز دیدشان آزار

1919

ز آتش کیدشان بکش دامن

پیش ازان دم که سوزدت خرمن

2020

آتش کید بر فروخته اند

خرمن بس کسان که سوخته اند

2121

اول اظهار اعتقاد کنند

دم تسلیم و انقیاد زنند

2222

هر کجا پا نهی به راه و گذر

به ارادت نهند آنجا سر

2323

ور به آزارشان بر آری دست

گردن خود کنند پیش تو پست

2424

گر زنی سنگ گوهرش خوانند

بر سر خود چو تاج بنشانند

2525

کانچه آید ازان کف و پنجه

حاش لله که کس شود رنجه

2626

محنت تو کلید راحت ماست

ذلت تو مزید دولت ماست

2727

لله و فی الله است یاری ما

به غرض نیست دوستداری ما

2828

رنج محنت ز دوستان خدای

هست راحت فزای و رنج زدای

2929

داغشان باغ و رنجشان گنج است

گنجشان از کرم گهر سنج است

3030

ما ز آزارشان نیازاریم

قهر ایشان به لطف برداریم

3131

قهرشان بهر امتحان باشد

امتحان فضل و امتنان باشد

3232

در زر خالص آن که دارد شک

زند از بهر امتحانش محک

3333

بر محک چون بود تمام عیار

خرد آن را به قیمت بسیار

3434

بی محک ها درین سرای مجاز

سره از قلب کی شود ممتاز

3535

از مریدان کنند افسانه

که فلان مرد بود و مردانه

3636

صبر بر امتحان شیخ نمود

در دولت به روی خود بگشود

3737

زین مقوله هزار کذب و گزاف

با تو گویند و تو ز خاطر صاف

3838

همه را راستگوی پنداری

کذبهاشان به صدق برداری

3939

بنشینی و ریش پهن کنی

بگشایی زبان به خوش سخنی

4040

همه را رازدار خود سازی

راز دل با همه بپردازی

4141

با همه خواه خواجه خواه فقیر

کنی آمیزشی چو شکر و شیر

4242

چون برآید بر این نسق یک چند

شود از هر طرف قوی پیوند

4343

لیک از آزمون گوناگون

آید از پرده حیله ها بیرون

4444

آن غرض ها که بودشان در سر

گردد از قول و فعلشان ظاهر

4545

شود احوال ظاهر ایشان

یوم تبلی السرائر ایشان

4646

خبث سیرت ز صورت و سیما

بر تو گردد یگان یگان پیدا

4747

چون غرض ها شود تو را روشن

دوستان را شوی به جان دشمن

4848

غرض آنجا که بار بگشاید

دوستی را مجال تنگ آید

4949

رخت بندد ز دل وفا و وفاق

خانه گیرد به سینه بغض و نفاق

5050

لیک بهر حقوق پیشینه

داری آن را نهفته در سینه

5151

شرمت آید که از پس یاری

لب گشایی به بغض و کین داری

5252

دل تو از نفاق گیرد هم

کز نفاقت رسد هزار الم

5353

دمبدم حیله ای برانگیزی

که از ایشان به حیله بگریزی

5454

صد دغا و دغل به پیش آرند

حیله های تو باد انگارند

5555

هر طرف صد وسیله انگیزند

تا دگر باره با تو آمیزند

5656

بگذری تو ازان جفا کیشان

وین عجب کز تو نگذرند ایشان

5757

هیچ از ایشان رهید نتوانی

چون شناور به خرس درمانی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

کهف اصحاب سعد دین و دول

منتهی در طریق علم و عمل

جامی»هفت اورنگ»دفتر اول»بخش 174 - حکایتی که خدمت ارشاد مابی مولانا و مخدومنا سعدالملة والدین الکاشغری از شیخ خود خدمت مولانا نظام الدین خاموش قدس الله روحه نقل می فرموده اند

اگلی نظم

خرسی از حرص طعمه بر لب رود

بهر ماهی گرفتن آمده بود

جامی»هفت اورنگ»دفتر اول»بخش 176 - قصه آن خرس که آبش می برد شخصی تصور کرد که خیکی است پر بار، رفت تا آن را بگیرد، خرس در وی آویخت، آن شخص به وی درماند، دیگری از کناره فریاد کرد که خیک را بگذار و بیرون آی. گفت من او را گذاشته ام او مرا نمی گذارد

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور