صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »سلامان و ابسال
  4. »بخش 68 - بازماندن سلامان از ابسال و زاری کردن بر مفارقت او

بخش 68 - بازماندن سلامان از ابسال و زاری کردن بر مفارقت او

شاعر: جامی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

باشد اندر دار و گیر روز و شب

عاشق بیچاره را حالی عجب

22

هر چه از تیر بلا بر وی رسد

از کمان چرخ پی در پی رسد

33

ناگذشته از گلویش خنجری

از قفای آن درآید دیگری

44

گر بدارد دوست از بیداد دست

بر وی از سنگ رقیب آید شکست

55

ور بگردد از سرش سنگ رقیب

یابد از طعن ملامتگو نصیب

66

ور رهد زینها برزید خون به تیغ

شحنه هجرش به صد درد و دریغ

77

چون سلامان کوه آتش برفروخت

واندر او ابسال را چون خس بسوخت

88

رفت همتای وی و یکتا بماند

چون تن بیجان از او تنها بماند

99

ناله جانسوز بر گردون کشید

دامن مژگان ز دل در خون کشید

1010

دود آهش خیمه بر افلاک زد

صبح ز اندوهش گریبان چاک زد

1111

بس که از غم سینه کندن کرد ساز

سینه ناخن ناخنش شد همچو باز

1212

بر وی از ناخن ز بس آزار جست

یک سر ناخن نماند از وی درست

1313

سنگ می زد بر دل و بی هیچ شک

بود آن نقد وفایش را محک

1414

چون به دل بنشست ازان سنگش غبار

نقد او آمد برون کامل عیار

1515

چون ازو دست تهی کردی نشست

کندی از حسرت به دندان پشت دست

1616

چون ندیدی پنجه اندر پنجه یار

پنجه خود کردی از دندان فگار

1717

زان گهر دیدی چو خالی مشت خویش

کندی از دندان سرانگشت خویش

1818

آن شکر لب را ندیدی چون به جای

نیشکر آیین شدی انگشت خای

1919

روز و شب بی آنکه همزانوش بود

از طپانچه بودیش زانو کبود

2020

هر شب آوردی به کنج خانه روی

با خیال یار خویش افسانه گوی

2121

کای ز هجر خویش جانم سوخته

وز جمال خویش چشمم دوخته

2222

عمرها بودی انیس جان من

نوربخش دیده گریان من

2323

خانه در کوی وصالت داشتم

دیده بر شمع جمالت داشتم

2424

هر دو از دیدار هم بودیم شاد

وز وصال یکدگر در صد گشاد

2525

هر دو ما با یکدگر بودیم و بس

کار نی کس را به ما ما را به کس

2626

دست بیداد فلک کوتاه بود

کارها بر موحب دلخواه بود

2727

شب همی خفتیم در آغوش هم

رازگویان روز سر در گوش هم

2828

در میان ما کسی را راه نی

ناکسی از حال ما آگاه نی

2929

کاش چون آتش همی افروختم

تو همی ماندی و من می سوختم

3030

سوختی تو من بماندم این چه بود

این بد آیین با من مسکین چه بود

3131

کاشکی من نیز با تو بودمی

با تو راه نیستی پیمودمی

3232

از وجود ناخوش خود رستمی

عشرت جاوید در پیوستمی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

دین پرستی کوره آتش به پیش

گرم چون آتش به کسب و کار خویش

جامی»هفت اورنگ»سلامان و ابسال»بخش 67 - حکایت آن منافق و آن مؤمن صادق که ردای وی را در ردای خود پیچیده در کوره آتش نهاد و ردای منافق بسوخت و ردای مؤمن سالم بماند

اگلی نظم

آن عرابی چون شد اشتر در شتاب

از شتر افتاد چشمی مست خواب

جامی»هفت اورنگ»سلامان و ابسال»بخش 69 - حکایت آن اعرابی اشتر گم کرده که میگفت کاشکی من نیز با اشتر خویش گم گشتمی تا هر که وی را یافتی مرا نیز با وی یافتی

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور