صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »خردنامه اسکندری
  4. »بخش 8 - گوش خالی فرزند ارجمند را به گوهر پند گوهر بند کردن و لوح ساده اش را به نقوش نصیحت نشانمند ساختن

بخش 8 - گوش خالی فرزند ارجمند را به گوهر پند گوهر بند کردن و لوح ساده اش را به نقوش نصیحت نشانمند ساختن

شاعر: جامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بیا ای جگر گوشه فرزند من

بنه گوش بر گوهر پند من

22

صدف وار بنشین دمی لب خموش

چو گوهر فشانم به من دار گوش

33

شنو پند و دانش به آن یار کن

چو دانستی آنگه به آن کار کن

44

ز گوش ار نیفتد به دل نور هوش

چه سوراخ موش و چه سوراخ گوش

55

به دانش که با آن کنش یار نیست

به جز ناخردمند را کار نیست

66

نیاید ز دل سرمه دانیت خوش

چو نبود ازان دیده ات سرمه کش

77

بزرگان که تعلیم دین کرده اند

به خردان وصیت چنین کرده اند

88

که ای همچو خورشید روشن ضمیر

چو صبح از صفا شیوه صدق گیر

99

به هر کار دل با خدا راست دار

که از راستکاری شوی رستگار

1010

به طاعت چه حاصل که پشتت دوتاست

چو روی دلت نیست با قبله راست

1111

همی باش روشندل و صاف رای

به انصاف با بندگان خدای

1212

به هر ناکس و کس درین کارگاه

ز خود می ده انصاف و از کس مخواه

1313

دم صبحگاهان چو گردان سپهر

بر آفاق مگشای جز چشم مهر

1414

ازان چرخ را برتری حاصل است

که هر ذره را مهر او شامل است

1515

چو باید بزرگیت پیرانه سر

به چشم بزرگی به پیران نگر

1616

همی کن به پیران بی کس کسی

کزین شیوه دانم به پیری رسی

1717

به تخصیص پیری که سرور بود

به پیری به هم پیر پرور بود

1818

به خردان به چشم حقارت مبین

بسا خرد صدر بزرگی نشین

1919

بود قیمت گوهر از آب و رنگ

چه غم زانکه خرد است نسبت به سنگ

2020

به هر دشمنی کان برونی بود

وگر دشمنیهاش خونی بود

2121

به حلم و مدارا چو کوه آی پیش

ز تیغ جفایش مکش فرق خویش

2222

به خصم درونی که آن نفس توست

ز تو بردباری نباشد درست

2323

در آزار او تیغ خونریز باش

به خونریزیش دمبدم تیز باش

2424

نصیحتگری بر دل دوستان

بود چون دم صبح بر بوستان

2525

به باغ ار نباشد صبا بهره ده

ز دل غنچه را کی گشاید گره

2626

به درویش محتاج بخشش نمای

فرو بسته کارش به بخشش گشای

2727

بود او چو لب تشنه کشت و تو میغ

چرا داری از کشت باران دریغ

2828

ز نادان که اسراردان سخن

نباشد بگردان عنان سخن

2929

چو گردد ازو خرمنت شعله خیز

پی کشتن شعله روغن مریز

3030

تواضع کن آن را که دانشور است

به دانش ز تو قدر او برتر است

3131

بود دانش آب و زمین بلند

ز آب روان کی شود بهره مند

3232

کی افتد به کف مرد را در ناب

سر خود نبرده فرو زیر آب

3333

زبان سوده شد زین سخن خامه را

ورق شد سیه زین رقم نامه را

3434

چه خوش گفت دانا که در خانه کس

چو باشد ز گوینده یک حرف بس

3535

همان به که در کوی دل ره کنیم

زبان را بدین حرف کوته کنیم

3636

بیا ساقی و طرح نو درفکن

گلین خشت از طارم خم بکن

3737

برآور به خلوتگه جست و جوی

به آن خشت بر من در گفت و گوی

3838

بیا مطرب و عود را ساز ده

ز تار ویم بر زبان بند نه

3939

چو او پرده سازد شوم جمله گوش

نشینم ز بیهوده گویی خموش

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

شنیدم که این نکته را ساده ای

بپرسید روزی ز آزاده ای

جامی»هفت اورنگ»خردنامه اسکندری»بخش 7 - جواب از این سؤال که چون دعای مظلوم مستجاب است چرا دعای اکثر مظلومان از اجابت در حجاب است

اگلی نظم

دلا دیده دوربین برگشای

درین دیر دیرینه دیرپای

جامی»هفت اورنگ»خردنامه اسکندری»بخش 9 - در نصیحت نفس مفلس از بضاعت طاعت و دلالت وی به طریق تجرید و قناعت

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور