صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »سلسلةالذهب
  4. »دفتر اول
  5. »بخش 139 - در مذمت صوفی نمایان ظاهر آرای و معنی گزاران صورت پیرای

بخش 139 - در مذمت صوفی نمایان ظاهر آرای و معنی گزاران صورت پیرای

شاعر: جامی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

حذر از صوفیان شهر و دیار

همه نا مردم اند و مردمخوار

2

هر چه دادی به دستشان خوردند

هر چه آمد ز دستشان کردند

3

کارشان غیر خواب و خوردن نی

هیچ شان فکر روز مردن نی

4

ذکرشان صرف بهر سفره و آش

فکرشان صرف در وجوه معاش

5

هر یکی کرده منزلی دیگر

نام آن خانقاه یا لنگر

6

بهر نیل امانی و شهوات

کرده میل اوانی و ادوات

7

فرش های لطیف افکنده

ظرف های نکو پراکنده

8

دیگدان کنده دیگ بنهاده

کرده آلات طبخ آماده

9

چشم بر در که کیست کز ده و شهر

یافته از طریق مردان بهر

10

گوشت یا آرد آورد دو سه من

تا نشیند به صدر شیخ زمن

11

سر انبان لاف بگشاید

بر حریفان گزاف پیماید

12

نکند بس ز مهمل و قلماش

تا به آن دم که پخته گردد آش

13

هرگز اسباب آش نادیده

نگشاده بر آشنا دیده

14

بهر آش است آشنایی او

ز آتش دیگ روشنایی او

15

هر کجا مفسدی مجالی یافت

کامردی را ز شهر سر برتافت

16

کرد یاد حضور درویشان

که سرم خاک مقدم ایشان

17

سفره پر نان و فوطه پر خرما

کیسه پر نقل و کاسه پر حلوا

18

آمد از شهر تا به منزل وی

امردک هم دوان دوان در پی

19

سر درون زد که السلام علیک

لیتنی دائما اعیش لدیک

20

شیخ برجست و در جواب سلام

که علیک السلام و الاکرام

21

در هم آویختند هر دو دغل

به تمنای دستبوس و بغل

22

امردک نیز پیش شیخ دوید

روی بر دست و پای او مالید

23

او هم از رحمت مسلمانی

بوسه ای برزدش به پیشانی

24

بعد ازان شیخ جای خود بنشست

پرسش حال و کار در پیوست

25

کارتان چیست حال تان چونست

اهل و مال و عیال تان چونست

26

یک به یک را جواب نیک شنید

رو در آن شخص کرد و زو پرسید

27

کین پسر می شود تو را فرزند

یا نه شاگرد توست و خویشاوند

28

گفت ازین هر سه نیست هیچکدام

لیک با ماش نسبتی ست تمام

29

نسبتی دور دور کرد بیان

که ازان سر کار گشت عیان

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

پی به مقصود کی برد سالک

نا شده نفس خویش را هالک

جامی»هفت اورنگ»دفتر اول»بخش 138 - در بیان آنکه چون سالک خلیع العذار در مشتهیات نفس و آرزوهای طبع افتاد علامت بعد و امارت طرد اوست از ساحت قرب

اگلی نظم

سائلی گفت با کسی به عجب

با فلانت چه نسبت است و نسب

جامی»هفت اورنگ»دفتر اول»بخش 140 - حکایت بر سبیل تمثیل

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور