جامی»هفت اورنگ»سلسلةالذهب»دفتر اول»بخش 142 - حکایت بر سبیل تمثیلبخش 142 - حکایت بر سبیل تمثیلشاعر: جامیوزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)صنف: مثنویآغازاختتامآغازاختتامToggle stanza 11نقل کریںبا پسر گفت لولیی در دهنیست چیزی ز نان گندم به2نقل کریںگفت هرگز تو خورده ای باباگفت من خود نخورده ام اما3نقل کریںبود جدی مرا کهنسالییافته از زمانه اقبالی4نقل کریںدیده بود او کسی حوالی شهرکه گرفتی ز نان گندم بهر◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمچون یکی لحظه گفت و گو کردندهر فتوحی که بود آوردندجامی»هفت اورنگ»دفتر اول»بخش 141 - تتمه سخناگلی نظمبه سخن شیخ روز را گذراندبه حیل شام را به چاشت رساندجامی»هفت اورنگ»دفتر اول»بخش 143 - تتمه سخنماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجور
اگلی نظمبه سخن شیخ روز را گذراندبه حیل شام را به چاشت رساندجامی»هفت اورنگ»دفتر اول»بخش 143 - تتمه سخن