صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »خردنامه اسکندری
  4. »بخش 19 - خردنامه ارسطاطالیس

بخش 19 - خردنامه ارسطاطالیس

شاعر: جامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

دبیر خردمند دانش پژوه

نویسنده قصه هر گروه

22

نوشت از سکندر شه نامدار

که چون سلطنت یافت بر وی قرار

33

چو نور خرد بودش اندر سرشت

خردنامه های حکیمان نوشت

44

ز هر حرف حکمت که شد بهره یاب

نوشتش به حل یافته زر ناب

55

بلی نقد بحر خرد گوهر است

به زر نظم سلک گهر خوشتر است

66

به هر لحظه کردی در آنجا نظر

شدی از سوادش مکحل بصر

77

گرفتی به دستور آن کار پیش

به آن راست کردی همه کار خویش

88

نخست از ارسطو کش استاد بود

به شاگردی او دلش شاد بود

99

خردنامه ای نغز عنوان گرفت

که مغز از قبول دل و جان گرفت

1010

ز نام خدایش سر آغاز کرد

وز آن پس نوای دعا ساز کرد

1111

که شاها دلت چشمه راز باد

به روی تو چشم رضا باز باد

1212

زبانی که باشد به فرمان گرو

نباشد به از گوش فرمان شنو

1313

فضیلت بود در قبول سخن

نه اندر فضولی کن یا مکن

1414

ز سوسن گل باغ ازان بهتر است

که این جمله گوش آن زبان آور است

1515

خدای آنچه با بندگان می کند

ازیشان توقع همان می کند

1616

کند لطف تا لطف خویی کنند

کند نیکویی تا نکویی کنند

1717

بپرورد در لجه جودشان

به جودی که پرورد فرمودشان

1818

گناه همه از نم عفو شست

به جرم کسان از همه عفو جست

1919

ازان با همه زد دم از راستی

که تابد عنانشان ز کم کاستی

2020

به هر کس ز داد و ستد ره گشاد

نمی خواهد از وی به جز آنچه داد

2121

میفکن به کار رعیت گره

خدا آنچه دادت به ایشان بده

2222

ترحم کن و عفو و بخشش نمای

که اینها رسیدت ز فضل خدای

2323

جهان کوه و فعل تو آمد ندا

جزای تو بر فعل باشد صدا

2424

ازین کوه کز فعل تو پر نداست

صدا جز به وفق ندا برنخاست

2525

به کوه آنچه گویی جز آن نشنوی

به خاک آنچه کاری جز آن ندروی

2626

نهالی که کاری درین تیره خاک

چنان کار کز وایه طبع پاک

2727

دهد نام نیکوت امروز بار

به فردات خشنودی کردگار

2828

اگر واگذاری به او کار خویش

نیاید تو را هیچ دشوار پیش

2929

ز کار تو دشمن هراسان شود

همه کارها بر تو آسان شود

3030

وگر جز بدو افکنی کار را

نشانه شوی تیر ادبار را

3131

بماند تو را کار ناساخته

دل از نقد اقبال پرداخته

3232

نیاورده روی دل اندر صلاح

ز تو قصد اصلاح نبود مباح

3333

ز گم کرده ره رهنمایی که یافت

ز دود سیه روشنایی که یافت

3434

ز سرچشمه چون تلخ و شور آید آب

ز لب تشنگان کی برد تف و تاب

3535

گر اصلاح خلق جهان بایدت

دل از هر بدی بر کران بایدت

3636

نشسته ز خود حرف عیب از نخست

ز تو عیب شویی نیاید درست

3737

چو ناپاک آید به تو آب جوی

مجو پاکی جامه از شست و شوی

3838

مشو غره حسن گفتار خویش

نکو کن چو گفتار کردار خویش

3939

چو کردار ناصح بود ناپسند

نصیحت کی افتد ز وی سودند

4040

خرد عیب آن بی خرد می کند

که منع کس از کار خود می کند

4141

نشد مانع طفل قول پدر

که خود خورد حلوا و گفتش مخور

4242

پی زجر نادان بی باک کیش

بود قوت فعل از قول بیش

4343

ودیعت نهادت فلک در سرشت

بسی خوی نیک و بسی خوی زشت

4444

هلاک تو در خوی زشت است لیک

نجات تو بخشد ازان خوی نیک

4545

چو غالب شود خوی بد بر مزاج

نباشد به جز خوی نیکش علاج

4646

بزن شیشه خشم را سنگ حلم

بشو ظلمت جهل را زآب علم

4747

به فکرت ز دل زنگ نسیان ببر

به شکر از درون داغ کفران ببر

4848

چو باری ز گردونت آید به دوش

در افکندن آن مشو حیله کوش

4949

به پشت تحمل کش آن بار را

مکن حیله گر نفس مکار را

5050

مبادا شود سخت تر کار تو

به پشت تو گردد فزون بار تو

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

گفت اگر اینست رسم مهتری

منصب ما نیست جز لولیگری

جامی»هفت اورنگ»خردنامه اسکندری»بخش 18 - حکایت پسر مهتر ده که چون با پدر مشاهده حشمت و شوکت پادشاه شهر کرد

اگلی نظم

کمان گردنی از پی و استخوان

کلاغش پی طعمه زاغ کمان

جامی»هفت اورنگ»خردنامه اسکندری»بخش 20 - حکایت آن اشتر که به مشورت روباه در آب خسبید و در آخر بار وی گران تر گردید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور