صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »خردنامه اسکندری
  4. »بخش 18 - حکایت پسر مهتر ده که چون با پدر مشاهده حشمت و شوکت پادشاه شهر کرد

بخش 18 - حکایت پسر مهتر ده که چون با پدر مشاهده حشمت و شوکت پادشاه شهر کرد

شاعر: جامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

گفت اگر اینست رسم مهتری

منصب ما نیست جز لولیگری

2

یکی روستایی پسر کش پدر

به ده بودی از مه دهی بهره ور

3

دماغی پر از نخوت و جاه داشت

دلی خالی از حشمت شاه داشت

4

پدر روزی از ده کمتر تنگ کرد

به رفتن سوی شهر آهنگ کرد

5

پسر نیز با او قدم زد به راه

که از شهر سازد چو ده جلوه گاه

6

چو در عرصه شهر مأوا گرفت

به هر کوی راه تماشا گرفت

7

یکی بارگه دید سر بر سماک

به گردون رسیده ازو قدر خاک

8

ز کیوان بسی برتر ایوان او

زحل پیکران گشته دربان او

9

برآمد ز در نعره کره نای

زمین و زمان کرد جنبش ز جای

10

برون آمد از در هزاران سوار

قبا و کله زر و گوهر نگار

11

وزیشان یکی افسر زر به فرق

ز زر و گهر اسب و زین هر دو غرق

12

نقیبان به کف حربه نور پاش

زده هر طرف نعره دور باش

13

پسر کز پدر کس نپنداشت مه

ندانست ازو هیچ مهتر فره

14

بپرسید ازان کش به سر افسر است

بگفتند کو شاه این کشور است

15

فرومانده حیران و آورد سر

به گوش پدر کای گرامی پدر

16

گر اینست اندازه مهتری

بود کار ما و تو لولیگری

17

بیا ساقی آبی چو آذر بیار

نه می بلکه کبریت احمر بیار

18

که بر مس ما کیمیایی کند

به نقد خرد رهنمایی کند

19

بیا مطرب آغاز کن زیر و بم

که کرد از دلم مرغ آرام رم

20

پی حلق این مرغ ناگشته رام

ز ابریشم چنگ کن حلقه دام

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چنین گفت دانشور روم و روس

که چون رخت بست از جهان فیلقوس

جامی»هفت اورنگ»خردنامه اسکندری»بخش 17 - داستان اسکندر که خود را بر خاک تواضع انداخت و از خاک تواضع سر بر اوج ترفع افراخت

اگلی نظم

دبیر خردمند دانش پژوه

نویسنده قصه هر گروه

جامی»هفت اورنگ»خردنامه اسکندری»بخش 19 - خردنامه ارسطاطالیس

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور