صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »خردنامه اسکندری
  4. »بخش 17 - داستان اسکندر که خود را بر خاک تواضع انداخت و از خاک تواضع سر بر اوج ترفع افراخت

بخش 17 - داستان اسکندر که خود را بر خاک تواضع انداخت و از خاک تواضع سر بر اوج ترفع افراخت

شاعر: جامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چنین گفت دانشور روم و روس

که چون رخت بست از جهان فیلقوس

22

سکندر برآمد به تخت بلند

صلایی به بالغ دلان درفکند

33

که ای واقفان از معاد و معاش

که هستیم با یکدگر خواجه تاش

44

سفر کرد ازین ملک شاه شما

به هر نیک و بد نیکخواه شما

55

نباشد شما را ز شاهی گزیر

که باشد به فرمان او دار و گیر

66

ندارم ز کس پایه برتری

که باشد مرا وایه سروری

77

ز خیل شما من یکی دیگرم

خیال سری نبود اندر سرم

88

مرا با شما نیست رای خلاف

ازین تیرگی دارم آیینه صاف

99

پسند شماها پسند من است

گزند شما هم گزند من است

1010

به پاتان اگر زخم خاری فتد

مرا در جگر خار خاری فتد

1111

بجویید از بهر خود مهتری

کرم پروری معدلت گستری

1212

بود او چو چوپان شما چون رمه

به روز و به شب مهربان همه

1313

اگر روز باشد شبانی کند

وگر شب رسد پاسبانی کند

1414

بود از خداوند خود ترسگار

به احسان و افضالش امیدوار

1515

کف دوستان را چو بارنده میغ

صف دشمنان را چو برنده تیغ

1616

کند پست از همت عرش سای

سر شهوت و آز را زیر پای

1717

دهد آب از چشمه بخردی

بدان را کند شست و شوی از بدی

1818

بود با رعایا همه چرب و نرم

نگهدار ایشان ز هر سرد و گرم

1919

ز شرش نکوکار ایمن بود

ز خیرش بد اندیش ساکن بود

2020

سکندر چو شد زین حکایت خموش

ز جان خموشان برآمد خروش

2121

که شاها سر و سرور ما تویی

ز شاهان مه و مهتر ما تویی

2222

ندیده چو تو هیچ جا هیچ گاه

پسندیده تر هیچ کس هیچ شاه

2323

وز آن پس به بیعت گشادند دست

به سر تاج بر تخت شاهی نشست

2424

زبان را به تحسین مردم گشاد

که نقد حیات از شما گم مباد

2525

چو مهرم به گردون سرافراختید

چو سایه به خاکم نینداختید

2626

ز اقبال سکه به نامم زدید

دم از خطبه احترامم زدید

2727

امیدم چنانست از کردگار

کزان گونه کز شاهیم ساخت کار

2828

ز الهام عدلم کند بهره مند

نیفتد به جز عدل هیچم پسند

2929

نتابم پی وایه خویشتن

چو دونان سر از وایه مرد و زن

3030

رهانم ز غم هر غم اندیش را

کنم مرهمی هر دل ریش را

3131

چو شاه از رعیت بود کامخواه

گدا باشد اندر حقیقت نه شاه

3232

ز دانندگان داستانیست راست

که خواهنده هر کس که باشد گداست

3333

نرسته دل از ننگ حاجتوری

چه حاصل از اورنگ اسکندری

3434

سکندر زیان خود و سود خلق

همی خواست از بهر بهبود خلق

3535

ازین سود هرگز زیانی نداشت

ز دست زیان داستانی نداشت

3636

گر او شاه بود این گدایان که اند

ور او روشن این تیره رایان که اند

3737

بر او ختم شد شیوه خسروی

ندید این کهن شیوه از کس نوی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

جهاندیده پیری به سودای گشت

قدم زد ز خانه به پهنای دشت

جامی»هفت اورنگ»خردنامه اسکندری»بخش 16 - حکایت آن پیر که جوان گریان را دید و موجب گریه او را پرسید

اگلی نظم

گفت اگر اینست رسم مهتری

منصب ما نیست جز لولیگری

جامی»هفت اورنگ»خردنامه اسکندری»بخش 18 - حکایت پسر مهتر ده که چون با پدر مشاهده حشمت و شوکت پادشاه شهر کرد

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور