صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »خردنامه اسکندری
  4. »بخش 16 - حکایت آن پیر که جوان گریان را دید و موجب گریه او را پرسید

بخش 16 - حکایت آن پیر که جوان گریان را دید و موجب گریه او را پرسید

شاعر: جامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

جهاندیده پیری به سودای گشت

قدم زد ز خانه به پهنای دشت

22

برآورده گوری نو از دور دید

وز آنجا صدایی به گوشش رسید

33

چو آهو سوی گور شد تیزگام

که تا بیند آنجا که شد صید دام

44

کسی دید افتاده در خون و خاک

ز سینه کشان ناله دردناک

55

ز خون جگر از مژه اشکریز

به دست تظلم به سر خاکبیز

66

بدو گفت کای سخره مرگ و زیست

تو را این همه ماتم از بهر کیست

77

به خاک اندرت کیست مدفون شده

که حالت بدینسان دگرگون شده

88

جفاکاری روزگار درشت

به حرمان ز اصلت شکسته ست پشت

99

و یا تندباد قضا و قدر

فکنده ز شاخ تو نورس ثمر

1010

و یا دست چرخت زده خنجری

جدا کرده از هم صدف گوهری

1111

و یا مانده ای از مهی مهرکیش

بدومیلت از خویش و پیوند بیش

1212

بگفتا کز اینها همه نیست هیچ

ز چیز دگر دارم این تاب و پیچ

1313

همی گریم از بهر چیزی دگر

کز اینها به من هست نزدیکتر

1414

قوی پنجه خصمیم همسایه بود

که از حشمت و جاه پر مایه بود

1515

نبود از جفای ویم ای عجب

نه آسایش روز و نی خواب شب

1616

شنیدم که دیروز بهر شکار

درین دشت می راند مرکب سوار

1717

چنان شست بگشاد بر آهویی

که نگشاد از آنسان قوی بازویی

1818

بدان گونه زد زخم صید زبون

که پیکانش از پهلو آمد برون

1919

چو از زخم او صید شد دردمند

به بالای او خویشتن را فکند

2020

چنانش به دل نوک پیکان خلید

که چون آهویش رشته جان برید

2121

ز آزار پیکان در آن کارزار

شکار افکن افتاد همچون شکار

2222

برآورده پیش تو این خاک اوست

به خاک اندرون جسم ناپاک اوست

2323

بدان آمدم تا بدو بگذرم

به چشم شماتت در او بنگرم

2424

چو کردم بدین نیت اینجا درنگ

درآمد به چشمم یکی لوح سنگ

2525

نوشته بر آن نکته ای جانگداز

که ای کوته اندیش دامن دراز

2626

مکش دامن ناز بر خاک ما

ته خاک بین سینه چاک ما

2727

تو هم روزی از خانه تنها شوی

گرفتار این خانه چون ما شوی

2828

چنان بر دل این نکته ام کار کرد

که آسیب آن جانم افگار کرد

2929

کنون می کنم گریه بر خویشتن

ز من نیست نزدیکتر کس به من

3030

بیا ساقی آن جام غفلت زدای

به دل روزن هوشمندی گشای

3131

بده تا ز حال خود آگه شویم

به آخر سفر روی در ره شویم

3232

بیا مطرب و ناله آغاز کن

شترهای ما را حدی ساز کن

3333

که تا این شترهای کاهل خرام

شوند اندرین مرحله تیزگام

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

سکندر چو ز آلایش جهل پاک

شد از علم یونانیان بهره ناک

جامی»هفت اورنگ»خردنامه اسکندری»بخش 15 - داستان آفتاب دولت فیلقوس به سر دیوار رسیدن و آیینه اسکندری را در مقابله آن داشتن و فروغ آن را در وی دیدن و سلطنت رابه ربقه تصرف وی در آوردن و از استاد وی ارسطو طلب وصیت کردن

اگلی نظم

چنین گفت دانشور روم و روس

که چون رخت بست از جهان فیلقوس

جامی»هفت اورنگ»خردنامه اسکندری»بخش 17 - داستان اسکندر که خود را بر خاک تواضع انداخت و از خاک تواضع سر بر اوج ترفع افراخت

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور