صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »خردنامه اسکندری
  4. »بخش 15 - داستان آفتاب دولت فیلقوس به سر دیوار رسیدن و آیینه اسکندری را در مقابله آن داشتن و فروغ آن را در وی دیدن و سلطنت رابه ربقه تصرف وی در آوردن و از استاد وی ارسطو طلب وصیت کردن

بخش 15 - داستان آفتاب دولت فیلقوس به سر دیوار رسیدن و آیینه اسکندری را در مقابله آن داشتن و فروغ آن را در وی دیدن و سلطنت رابه ربقه تصرف وی در آوردن و از استاد وی ارسطو طلب وصیت کردن

شاعر: جامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

سکندر چو ز آلایش جهل پاک

شد از علم یونانیان بهره ناک

22

ز ناسازی روزگار شموس

نگونسار شد دولت فیلقوس

33

درین شش جهت کارگاه خیال

مزاجش بگشت از حد اعتدال

44

درین وحشت آباد پر قال و قیل

به گوش آمدش بانگ طبل رحیل

55

فرستاد پیش ارسطو کسی

ستایشگری کرد با او بسی

66

بدو گفت کای کوه فر و شکوه

سردین پرستان دانش پژوه

77

مرا بازوی عمر سستی گرفت

تنم کسوت نادرستی گرفت

88

بیا زود همراه شاگرد خویش

پذیرنده کرد و ناکرد خویش

99

که بر کار عمر اعتمادی نماند

وز این بند امید گشادی نماند

1010

کمین کرد بر جان کمند اجل

به سر برد میدان سمند امل

1111

ارسطو چو زین قصه آگاه شد

به آن قبله ملک همراه شد

1212

رخ آورد در خدمت فیلقوس

سرافراخت از دولت پایبوس

1313

ملک فیلقوس آن شه سرفراز

به روی سکندر چو شد دیده باز

1414

حکیمان آن ناحیت را بخواند

طفیل سکندر به مجلس نشاند

1515

بفرمود تا از پی آزمون

بپرسندش از مشکلات فنون

1616

ز هر نکته کردند او را سؤال

برون آمد از عهده قیل و قال

1717

به انصاف گردن برافراشتند

به تحسین او بانگ برداشتند

1818

که شاها سکندر همه بخردیست

دلش روشن از پرتو ایزدیست

1919

نمانده ست هیچ آرزو در دلش

که نبود ز دانشوری حاصلش

2020

بر آن کس هزار آفرین بیش باد

که بر وی در گنج حکمت گشاد

2121

جهان را ز بی حکمتی نیست بیم

چو باشد در او حاکم اینسان حکیم

2222

ز حکمت نزاید به جز عدل و داد

ز حکمت چه امکان ظلم و فساد

2323

چو شد واقف حال او فیلقوس

بر اهل ممالک چه روم و چه روس

2424

دگرباره دادش به شاهی رواج

بدو کرد تسلیم اورنگ و تاج

2525

همه سرکشان خاک راهش شدند

سلاح آوران سپاهش شدند

2626

وز آن پس در آن پیر حکمت شناس

رخ آورد و کرد این مراد التماس

2727

که ای گنج حکمت قلم تیز کن

خردنامه ای از نو انگیز کن

2828

که اسرار شاهی بدان در بود

قلاووز راه سکندر بود

2929

به هر کار کآرد درین عرصه روی

نخستین از آنجا شود بهره جوی

3030

گر آن کار باشد به وفق خرد

به پای کفایت بدان پی برد

3131

وگرنه بدارد ازان کار دست

کند بر سریر فراغت نشست

3232

ارسطو چو بشنید آن سر نغز

تهی خامه را داد از اندیشه مغز

3333

به نام خدای اول آغاز کرد

وز آن پس خردنامه ای ساز کرد

3434

همه شرح حکم الهی در او

همه بسط دستور شاهی در او

3535

سراسر صلاح معاد و معاش

ز بدکاری مفسدان دور باش

3636

چو آن طرفه نامه به عنوان رسید

تک و پوی خامه به پایان رسید

3737

دل فیلقوس از غم آزاد شد

وز آن خوش رقم خاطرش شاد شد

3838

برآمد ز وی همره جان دمی

وز آن دم به خون غرقه شد عالمی

3939

ازین غم دلی کو زبون نیست نیست

ز تیغ اجل غرق خون نیست نیست

4040

خردمند را زان جگر خون بود

که هر لحظه گیتی دگرگون بود

4141

گهی مرگ باشد گهی زندگی

گهی پادشاهی گهی بندگی

4242

پدر را کند جا به تخته ز تخت

پسر را کند زان جگر لخت لخت

4343

پسر را برد از قبا در کفن

پدر را زند چاک در پیرهن

4444

خوش آن زیرک مغز بین زیر پوست

که از مرگ هر کس چه دشمن چه دوست

4545

نیارد به دل جز غم خویشتن

ندارد به جز ماتم خویشتن

4646

نه از مردن خصم خرم شود

نه از ماتم دوست در هم شود

4747

بود از غم خویش دردیش خاص

که از دشمن و دوست باشد خلاص

4848

بیا جامی از این و آن در گذر

وز این دار و گیر جهان درگذر

4949

پی دوستان سوکداری مکن

ز خون جگر اشکباری مکن

5050

مبین مرگ بدخواه را برگ خویش

به یاد آر ازان نوبت مرگ خویش

5151

ز آیینه ات زنگ غفلت زدای

به هر نیک و بد چشم عبرت گشای

5252

نگویم که بر نیک و بر بد گری

ببین مرگ ایشان و بر خود گری

5353

غم دور و نزدیک چندین مخور

کس از تو به تو نیست نزدیکتر

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

حکیمی نه بر صورت دلپسند

ز سرمایه حسن نابهره‌مند

جامی»هفت اورنگ»خردنامه اسکندری»بخش 14 - معارضه حکیم و لئیمی که صورت این چون سیرت آن آراسته بود و صورت آن چو سیرت این ناپیراسته

اگلی نظم

جهاندیده پیری به سودای گشت

قدم زد ز خانه به پهنای دشت

جامی»هفت اورنگ»خردنامه اسکندری»بخش 16 - حکایت آن پیر که جوان گریان را دید و موجب گریه او را پرسید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور