صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »خردنامه اسکندری
  4. »بخش 48 - داستان رسیدن اسکندر به شهری که همه مردم پاکیزه روزگار بودند و سؤال و جواب ایشان

بخش 48 - داستان رسیدن اسکندر به شهری که همه مردم پاکیزه روزگار بودند و سؤال و جواب ایشان

شاعر: جامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

سکندر چو می گشت گرد جهان

خبر پرس هر آشکار و نهان

22

در اثنای رفتن به شهری رسید

در آن شهر قومی پسندیده دید

33

ز گفتار بیهوده لبها خموش

فروبسته از ناسزا چشم و گوش

44

نجسته به بد هرگز آزار هم

به هر کار نیکو مددگار هم

55

نه زیشان توانگر کسی نی فقیر

بر ایشان نه سلطان کسی نی امیر

66

برابر به هم قسمت مالشان

موافق به هم صورت حالشان

77

نه از محنت قحطشان سال تنگ

نه بر صفحه صلحشان حرف جنگ

88

ز یک خانه هر یک شده بهره مند

نه در بر در خانه هاشان نه بند

99

به هر در فرو برده گوری مغاک

که بیننده را زان شدی سینه چاک

1010

سکندر چو شد واقف طورشان

شد از گفت و گو طالب غورشان

1111

بگفتا ز اول که در وقت زیست

فرو بردن گور از بهر چیست

1212

بگفتند از بهر آن کنده ایم

که تا در فضای جهان زنده ایم

1313

نبندد لب خود ز ارشاد ما

دهد هر دم از مردگی یاد ما

1414

گشاده بدین نکته دایم دهان

که ما و توییم آن دهان را زبان

1515

ز هر کام برکنده دندان در او

زبان وار افتیم عریان در او

1616

زبان وارمان چون به زندان کنند

ز دندانه خشت دندان کنند

1717

دگر گفت چون خانه ها بی در است

در باز مر دزد را رهبر است

1818

بگفتند در شهر ما نیست دزد

که از کسب دزدی خورد دستمزد

1919

همه مردم صادقند و امین

چو خاکند امینان روی زمین

2020

به خاک ار سپاری یکی دانه جو

دهد هفتصدت باز وقت درو

2121

دگر گفت چون بهر مال و متاع

میان شما نیست جنگ و نزاع

2222

بگفتند ما بنده صانعیم

به قوت و لباسی ز وی قانعیم

2323

رسد بی نزاع آنچه باشد کفاف

ازان در غلاف است تیغ خلاف

2424

دگر گفت چون شاه فرمانروای

درین شهر بی شور نگرفته جای

2525

پی دفع ظلم است گفتند شاه

ز ظلم این ولایت بود در پناه

2626

زر عدل از ظلم گیرد عیار

چو ظالم نباشد به عادل چه کار

2727

دگر گفت چون در دیار شما

غنی نیست کس در شمار شما

2828

بگفتند ناید در طبع کریم

حریصی نمودن پی زر و سیم

2929

نسازد درین تنگنای مجاز

زر و سیم را جمع جز حرص و آز

3030

دگر گفت چون از صروف زمان

ز محرومی قحط دارید امان

3131

بگفتند بیگاه و گاهی که هست

در آمرزشیم از گناهی که هست

3232

شود آدمی را درین دیولاخ

ز آمرزش اسباب روزی فراخ

3333

دگر گفت کین شیوه خاص شماست

که سرمایه بخش خلاص شماست

3434

و یا از پدر بر پدر آمده ست

گهروار از کان بدر آمده ست

3535

بگفتند کین خاصه از ما نخاست

ابا عن جد این کشته میراث ماست

3636

نداریم از نخل کاری خبر

ز نخل پدر چیده ایم این ثمر

3737

سکندر چو پرداخت از گفت و گوی

به آهنگ برگشتن آورد روی

3838

به دکانچه درزیی برگذشت

که چشم از فروغ ویش خیره گشت

3939

به مقراض تجرید ببریده دل

ز پیوند این عالم آب و گل

4040

فرو برده سر همچو سوزن به کار

گذشته ز دراعه عیب و عار

4141

چو رشته سر از جاهلان تافته

سر رشته معرفت یافته

4242

سکندر بدو گفت کای خیره سر

چو آمد به گوش تو از ما خبر

4343

چو رشته سر از ما چرا تافتی

چو سوزن به سر تیز نشتافتی

4444

بگفتا که من مرد آزاده ام

به راه هوس پای ننهاده ام

4545

نیاید خوشم فر و اقبال تو

چه سازم سر خویش پامال تو

4646

ندارم طمع گنج سیم و زرت

چو مار از چه حلقه زنم بر درت

4747

ازین پیش در شهر ما یک دو کس

بپریدشان مرغ جان از قفس

4848

برید آن امید خود از تاج و تخت

کشید این ز بیغوله فقر رخت

4949

کفن بر تن آن ز خز و حریر

بر این از کهن دلق دل ناپذیر

5050

ازین بی وفا کاخ ناپایدار

نهادندشان در یکی کنج غار

5151

بر ایشان چو بگذشت یکچند روز

گذشتم بر آن غار با درد و سوز

5252

ز هم دیدم آن هر دو را ریخته

به هم استخوان ها در آمیخته

5353

نشد روشنم بعد صد اهتمام

که آن یک کدام است و این یک کدام

5454

هوای جهان بر دلم سرد شد

ز پیوند آن خاطرم فرد شد

5555

بدو گفت شه کای به دانشوری

تو را از همه پایه برتری

5656

ز هر کار می بینم آگه تو را

بیا تا بر اینان کنم شه تو را

5757

بگفتا که شاها من آن درزیم

که باشد پی خود عمل ورزیم

5858

پی خویش دلق بقا دوختن

به از اطلس فانی اندوختن

5959

نمی خواهم این خلعت مستعار

به عور دگر کن عطا این شعار

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

حکیمی از آنجا که روشندلان

نفورند از ظلمت جاهلان

جامی»هفت اورنگ»خردنامه اسکندری»بخش 47 - حکایت آن حکیم کشتی شکسته رخت به دریا فکنده که بعد از نجات به واسطه حکمت به درجات رسید

اگلی نظم

حکیمی ز مردم کناری گرفت

ز غارتگران کنج غاری گرفت

جامی»هفت اورنگ»خردنامه اسکندری»بخش 49 - حکایت آن حکیم از مردم بر کرانه و سؤال و جواب او با پادشاه زمانه

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور