صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »سلسلةالذهب
  4. »دفتر سوم
  5. »بخش 23 - حکایت شکایت آن پادشاه از استیلای صفت غضب بر وی پیش آن حکیم و معالجه فرمودن حکیم آن را

بخش 23 - حکایت شکایت آن پادشاه از استیلای صفت غضب بر وی پیش آن حکیم و معالجه فرمودن حکیم آن را

شاعر: جامی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بود شاهی به فضل و دانش و رای

راحت جان بندگان خدای

22

همه اخلاق او پسندیده

از ره عقل و دین نلغزیده

33

لیک خشمش ز حد برون بودی

زیر فرمان آن زبون بودی

44

از دلش چون غضب زبانه زدی

شعله در خرمن زمانه زدی

55

زین سبب روز و شب پریشان بود

هر چه می کرد ازان پشیمان بود

66

خشم با نیکخواه یا بدخواه

از همه کس بد است خاصه ز شاه

77

خشم کاید ز شه کسان را پیش

آنچنان خشم ناید از درویش

88

خشم درویش خان و مان سوزد

خشم شه جمله جهان سوزد

99

خشم آن ناسزاست یا دشنام

خشم این رنج خاص و کشتن عام

1010

خشم آن بر سر زبان باشد

خشم این در گزند جان باشد

1111

شد شبی این حدیث را خوانا

بر حکیمی به کارها دانا

1212

گفت با او حکیم دانش کیش

کای به دانش ز شهریاران بیش

1313

چون زند شعله آتش غضبت

سازد از تاب خویش خشک لبت

1414

با خود اندیشه کن که این عاجز

نیست بیرون ز ملک من هرگز

1515

گردن او همیشه پست من است

زدن و کشتنش به دست من است

1616

در سیاست شتاب کردن چیست

بی فراست عذاب کردن چیست

1717

کشتن زندگان بس آسان است

زنده چون کشته شد چه درمان است

1818

به سفه در شدن به کار که چه

دادن از دست اختیار که چه

1919

اختیاری که داده است خدای

دست ازان چون کشم ز سستی رای

2020

شکر آن را که پادشاه منم

از بد و نیک کینه خواه منم

2121

نیست او را به پادشاهی خویش

دست بر من به کینه خواهی خویش

2222

به که بر حال وی ببخشایم

گردن او ز بند بگشایم

2323

گر ببخشم سزایش از تقصیر

چند روزی در آن کنم تأخیر

2424

بو که روشن شود حقیقت کار

دل نیازاردم ازان آزار

2525

هر سحر چون ز خواب برخیزی

پیشتر زانکه با کس آمیزی

2626

این سبق را به خود مکرر کن

رفتن خود بر آن مقرر کن

2727

تا شود طبع این تکلف تو

به تدبر رود تصرف تو

2828

چند روزی نهاد شاه کریم

بند بر خشم خود به پند حکیم

2929

خشم او شد بدل به خوشنودی

کارش آورد رو به بهبودی

3030

ای خوشا وقت شاه دانش کوش

باز کرده به اهل دانش گوش

3131

کرده آنگه به حکم دانش کار

برگرفته ز خلق عالم بار

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

در رهی می گذشت پیغمبر

با گروهی ز دوستان همبر

جامی»هفت اورنگ»دفتر سوم»بخش 22 - رسیدن پیغمبر صلی الله علیه و سلم به گروهی و از ایشان پرسیدن که در چه کارید و جواب گفتن ایشان

اگلی نظم

بشنو این قصه را که نوشروان

روزی از باده خواست نوش روان

جامی»هفت اورنگ»دفتر سوم»بخش 24 - حکایت آن ساقی که در مجلس نوشیروان گستاخی کرد و عفو کردن نوشیروان آن گستاخی را از وی

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور