صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »سلسلةالذهب
  4. »دفتر سوم
  5. »بخش 23 - حکایت شکایت آن پادشاه از استیلای صفت غضب بر وی پیش آن حکیم و معالجه فرمودن حکیم آن را

بخش 23 - حکایت شکایت آن پادشاه از استیلای صفت غضب بر وی پیش آن حکیم و معالجه فرمودن حکیم آن را

شاعر: جامی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

بود شاهی به فضل و دانش و رای

راحت جان بندگان خدای

2

همه اخلاق او پسندیده

از ره عقل و دین نلغزیده

3

لیک خشمش ز حد برون بودی

زیر فرمان آن زبون بودی

4

از دلش چون غضب زبانه زدی

شعله در خرمن زمانه زدی

5

زین سبب روز و شب پریشان بود

هر چه می کرد ازان پشیمان بود

6

خشم با نیکخواه یا بدخواه

از همه کس بد است خاصه ز شاه

7

خشم کاید ز شه کسان را پیش

آنچنان خشم ناید از درویش

8

خشم درویش خان و مان سوزد

خشم شه جمله جهان سوزد

9

خشم آن ناسزاست یا دشنام

خشم این رنج خاص و کشتن عام

10

خشم آن بر سر زبان باشد

خشم این در گزند جان باشد

11

شد شبی این حدیث را خوانا

بر حکیمی به کارها دانا

12

گفت با او حکیم دانش کیش

کای به دانش ز شهریاران بیش

13

چون زند شعله آتش غضبت

سازد از تاب خویش خشک لبت

14

با خود اندیشه کن که این عاجز

نیست بیرون ز ملک من هرگز

15

گردن او همیشه پست من است

زدن و کشتنش به دست من است

16

در سیاست شتاب کردن چیست

بی فراست عذاب کردن چیست

17

کشتن زندگان بس آسان است

زنده چون کشته شد چه درمان است

18

به سفه در شدن به کار که چه

دادن از دست اختیار که چه

19

اختیاری که داده است خدای

دست ازان چون کشم ز سستی رای

20

شکر آن را که پادشاه منم

از بد و نیک کینه خواه منم

21

نیست او را به پادشاهی خویش

دست بر من به کینه خواهی خویش

22

به که بر حال وی ببخشایم

گردن او ز بند بگشایم

23

گر ببخشم سزایش از تقصیر

چند روزی در آن کنم تأخیر

24

بو که روشن شود حقیقت کار

دل نیازاردم ازان آزار

25

هر سحر چون ز خواب برخیزی

پیشتر زانکه با کس آمیزی

26

این سبق را به خود مکرر کن

رفتن خود بر آن مقرر کن

27

تا شود طبع این تکلف تو

به تدبر رود تصرف تو

28

چند روزی نهاد شاه کریم

بند بر خشم خود به پند حکیم

29

خشم او شد بدل به خوشنودی

کارش آورد رو به بهبودی

30

ای خوشا وقت شاه دانش کوش

باز کرده به اهل دانش گوش

31

کرده آنگه به حکم دانش کار

برگرفته ز خلق عالم بار

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

در رهی می گذشت پیغمبر

با گروهی ز دوستان همبر

جامی»هفت اورنگ»دفتر سوم»بخش 22 - رسیدن پیغمبر صلی الله علیه و سلم به گروهی و از ایشان پرسیدن که در چه کارید و جواب گفتن ایشان

اگلی نظم

بشنو این قصه را که نوشروان

روزی از باده خواست نوش روان

جامی»هفت اورنگ»دفتر سوم»بخش 24 - حکایت آن ساقی که در مجلس نوشیروان گستاخی کرد و عفو کردن نوشیروان آن گستاخی را از وی

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور