صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »خردنامه اسکندری
  4. »بخش 25 - خردنامه بقراط

بخش 25 - خردنامه بقراط

شاعر: جامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

ز هر تار حکمت که او تافته ست

دو صد خرقه تن رفو یافته ست

22

ز نقشی که در خاطر آورده است

بسی صورت نادر آورده است

33

شنیدم که بود اندر آن روزگار

یکی پادشه بختش آموزگار

44

ازین چار مادر وز این نه پدر

ندادش خداوند جز یک پسر

55

رخش بود بدر سپهر جمال

ولی شد ز کاهش تنش چون هلال

66

حکیمان سپردند راه علاج

نشد دورش آن انحراف از مزاج

77

شه نامور خواند بقراط را

سبب دان تعدیل اخلاط را

88

سر و زر همه زیر پایش فشاند

به بالین آن دلربایش نشاند

99

چو خنیاگر چست پیشش نشست

سوی ساعدش برد چون عود دست

1010

بر اوتار نبضش شد انگشت مال

نوایی نیامد برون زاعتدال

1111

ز قاروره اش جست ازان پس دلیل

ندیدش تن از هیچ علت علیل

1212

بدانست کان رنج و درد از دل است

تنش لاغر و چهره زرد از دل است

1313

دگر باره دستش سوی نبض برد

به افسانه عشق نبضش فشرد

1414

به نوعی دگر جنبش آغاز کرد

بر آن لحن رقصی عجب ساز کرد

1515

یقین شد که عشقش ره دل زده ست

قدم در ره سخت مشکل زده ست

1616

به خلوت درون دایه اش را بخواند

ز شهزاده با وی بسی قصه راند

1717

در آن نکته از وی بیانی نیافت

وز آن راز با وی نشانی نیافت

1818

به شه گفت تا پرده داران راز

که بودند بر راز او پرده ساز

1919

گشایند پرده ز هر پردگی

چو برگ گل از نازپروردگی

2020

کنیزان پوشیده رخ چون پری

در آیند در عرض جولانگری

2121

به کف نبض شهزاده بقراط راد

نظر بر بتان پریرخ نهاد

2222

بسا سرو گلرخ که بر وی گذشت

که نبض وی از جنبش خود نگشت

2323

ز ناگه یکی ماه مشکین نقاب

برون آمد از پرده چون آفتاب

2424

نگاری ز سر تا قدم جان پاک

ز هر تن مخاطب به روحی فداک

2525

چو شهزاده را چشم بر وی فتاد

تو گویی مگر شعله در نی فتاد

2626

به پهلوی او دل طپیدن گرفت

ز رخسار او خون چکیدن گرفت

2727

ز نبضش قرار از دل آرام رفت

به همراهی آن گل اندام رفت

2828

بدانست بقراط کان مهوش است

که شهزاده زو سینه در آتش است

2929

از آنجا قدم جانب شاه زد

که شهزاده را دلبری راه زد

3030

ز خورشیدرویی در آفاق طلق

فتاده ست همچون مه اندر محاق

3131

بدان شوخ دارد گرفتاریی

جز این نبودش هیچ بیماریی

3232

بپرسید شه کان دلارام کیست

مر او را نشیمن کجا نام چیست

3333

بگفتا به جایی دل از دست داد

که انگشت نتوان بر آنجا نهاد

3434

به صیدی کمند امید افکن است

که همخوابه مهد ناز من است

3535

درین کهنه ویرانه گنج من اوست

سرور سرای سپنج من اوست

3636

بدو گفت شه کای گرامی حکیم

دلی بهر فرزند دارم دو نیم

3737

فرود آی ازین نیکرو بارگی

رهان خاطرم را ز غمخوارگی

3838

ازین بارگی گر بتابی عنان

کشم مرکبی بهترت زیر ران

3939

به شه گفت بقراط کای شهریار

کس از جان خود می نگیرد کنار

4040

مر او چو جان است و جان را خلل

چو افتد نیابد کس آن را بدل

4141

میانشان ازینسان جواب و سؤال

بسی رفت و کوته نشد قیل و قال

4242

چو شه را برون نامد آن مه ز میغ

چو خورشید آهیخت رخشنده تیغ

4343

که کام پسر زان سمنبر بده

و یا زیر شمشیر من سر بنه

4444

بگفتا که عمری به هر داوری

کنی دعوی معدلت گستری

4545

نباشد درین معدلت بوی خیر

که خود ندهی انصاف و جویی ز غیر

4646

اگر قبله میل آن سرو بن

کنیز تو باشد همین حکم کن

4747

شهش آفرین گفت کای رهنمون

که عقل تو از علمت آمد فزون

4848

وجودت ز هر آفت آزاد باد

ز عقلت جهان حکمت آباد باد

4949

گذشتم من از صحبت آن کنیز

اگر چه مرا بود چون جان عزیز

5050

دل از صورت مهر او ساده کرد

فرستاد و تسلیم شهزاده کرد

5151

چو شهزاده از لعل او کام یافت

ز بی صبری خویش آرام یافت

5252

شب وی ازان مه شب قدر گشت

هلالش به یک چند شب بدر گشت

5353

بیا ای تو را دل به حکمت گرو

دمی برگشا گوش حکمت شنو

5454

بنه گوش دل را به فهم سلیم

بدان نکته هایی که گفت این حکیم

5555

چه خوش گفت کای مانده در تاب و پیچ

قناعت کن از خوان گیتی به هیچ

5656

کشش های حاجت ز خود دور کن

ز بی حاجتی سینه پر نور کن

5757

چو بی حاجت است آن که مقصود توست

بدین نسبت خود به او کن درست

5858

کسی را که بی حاجتی بیشتر

قدمگاه قربش بود پیشتر

5959

به قوت کم از خوان گیتی بساز

مکن رنجت از بیش خوردن دراز

6060

کم ناگوار اندک پر گزند

به از بیش اگر خود بود سودمند

6161

چرا بیمت از فقر و بی سیمی است

که بی سیمیت عین بی بیمی است

6262

تهیدست با ایمنی خفته جفت

به از مالداری که ایمن نخفت

6363

مزن پشت پا بخت فیروز را

به قسمت سه کن هر شبانروز را

6464

به بقراط شد علم طب آشکار

به او گشت قانون آن استوار

6565

یکی را به تحصیل دانش گذار

که بی دانشی نیست جز عیب و عار

6666

به دانش شو اندر دوم کارگر

سوم را به بی دانشان بر سپر

6767

بدین نکته دانا و بخرد شدم

که دانا به نادانی خود شدم

6868

نگویم ندانم که این اعتراف

ز دانایی خود بود محض لاف

6969

بود پیش دانای مشکل گشای

تو مهمان جهان همچو مهمانسرای

7070

بخور هر چه پیشت نهد میزبان

همه تن به شکرانه اش شوزبان

7171

وگر هیچ ندهد تقاضا مکن

خیال طلب را به دل جا مکن

7272

نعیمیست دنیا که پاینده نیست

به جز رنج و محنت فزاینده نیست

7373

چو دستت دهد خیر می کن در او

نوابخشی غیر می کن در او

7474

و گر نی ز ناداری خود منال

بود عرصه شکر واسع مجال

7575

نبیند یکی حال یزدان شناس

که واجب نباشد بر آنش سپاس

7676

ز ادبار شر رو نه اندر گریز

به اقبال هر خیر شو زود خیز

7777

مرو روی در شغل شر چون خسان

وگر خیر باشد به غایت رسان

7878

همی دار ازان طرف دامان نگاه

وز این بر سر خویش می نه کلاه

7979

برآور به کار نکو در جهان

به عرض زمین نام و طول زمان

8080

به صد نام اگر مرد نام آور است

طلبگار خیر از همه بهتر است

8181

به هر لقمه زین خوان که دست آوری

تو را او خورد یا تو او را خوری

8282

تو را او خورد چون بود ناگوار

تو او را خوری چون فتد سازگار

8383

نترسد ز مرگ آن که تسلیم اوست

اگر تلخیی هست در بیم اوست

8484

مبر چیزها را برون زاعتدال

مکن تارک طبع را پایمال

8585

گر آبت زلال است و نقلت شکر

به اندازه نوش و به اندازه خور

8686

فراش ار حریر است و همخوابه حور

منه پای بیرون خیر الامور

8787

میان دو کس معنی زیرکی

بود مایه اتحاد و یکی

8888

همه زیرکان زان به هم دوستند

یکی مغز را گشته صد پوستند

8989

ولی هست در دیده اعتبار

طریق جهالت هزاران هزار

9090

دو جاهل به هم متحد نیستند

ره عقل را معتقد نیستند

9191

ز عاقل بسی تا به جاهل ره است

ره هر یکی زان دگر کوته است

9292

کی آید به هم راست پیوندشان

به هم هست پیوندشان بندشان

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

به عمان یکی مرغ فرتوت بود

که از ماهیش قوت و قوت بود

جامی»هفت اورنگ»خردنامه اسکندری»بخش 24 - حکایت آن مرغ ماهیگیر که حیله ای ساخت و آن ماهی ساده را در دام انداخت

اگلی نظم

به یونان حکیمی فلاطون محل

که در علم حکمت نبودش بدل

جامی»هفت اورنگ»خردنامه اسکندری»بخش 26 - حکایت اعراض پدر حکیم از تربیت پسر لئیم

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور