صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »خردنامه اسکندری
  4. »بخش 46 - داستان رسیدن اسکندر به زمین هند و ملاقات وی با حکیمان ایشان

بخش 46 - داستان رسیدن اسکندر به زمین هند و ملاقات وی با حکیمان ایشان

شاعر: جامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

سکندر چو بر هند لشکر کشید

خردمندی برهمانان شنید

22

گروهی خدادان و حکمت شناس

بریده ز گیتی امید و هراس

33

نیامد ازیشان کسی سوی او

ز تقصیرشان گرم شد خوی او

44

برانگیخت لشکر بی قهرشان

شتابان رخ آورد در شهرشان

55

چو زان برهمانان خبر یافتند

به تدبیر آن کار بشتافتند

66

رسیدند پیشش در اثنای راه

به عرضش رساندند کای پادشاه

77

گروهی فقیریم حکمت پژوه

چه تابی رخ مرحمت زین گروه

88

نه ما را سر صلح نی تاب جنگ

درین کار به گر نمایی درنگ

99

چو موریم پیشت تواضع نمای

چه مالی صف مور را زیر پای

1010

نداریم جز گنج حکمت متاع

نشاید ز کس بر سر آن نزاع

1111

اگر گنج حکمت همی بایدت

به جز گنج کاوی نمی شایدت

1212

بود کاوش گنج طاعتوری

نه کشور گشایی و غارتگری

1313

میازار ما را که آزرده ایم

مکش تیغ بر ما که ما مرده ایم

1414

سکندر چو بشنید این عرض حال

ز لشکر کشیدن کشید انفعال

1515

فزون دید ازان سویشان میل خویش

تنی چند بگزید از خیل خویش

1616

به آن چند تن راه جان برگرفت

دل از ملک و مال جهان گرفت

1717

زر و زینت خویش یک سو نهاد

به آن قوم بی پا و سر رو نهاد

1818

پس از قطع هامون به کوهی رسید

در او کنده هر سو بسی غار دید

1919

گروهی نشسته در آن غارها

فرو شسته دست از همه کارها

2020

ردا و ازار از گیا بافته

عمامه به فرق از گیا تافته

2121

زن و بچه فقر پروردشان

گیاچین به هامون پی خوردشان

2222

گشادند با هم زبان خطاب

بسی شد ز هر سو سؤال و جواب

2323

بسا رمز حکمت که پرداختند

بسا سر مشکل که حل ساختند

2424

چو آمد به سر مجلس گفت وگوی

سکندر در آن حاضران کرد روی

2525

که هر چه از جهان احتیاج شماست

بخواهید از من که یکسر رواست

2626

بگفتند ما را درین خاکدان

نباید به جز هستی جاودان

2727

مرادی کزان برتر امید نیست

به جز زندگانی جاوید نیست

2828

بگفتا که این نیست مقدور من

وز این حرف خالیست منشور من

2929

کسی کو نیارد که در عمر خویش

کند لحظه ای بلکه کم نیز بیش

3030

چه سان بخشش زندگانی کند

بقای کسی جاودانی کند

3131

بگفتند چون دانی این راز را

چرا بنده ای شهوت و آز را

3232

پی ملک تا چند خون ریختن

به هر کشوری لشکر انگیختن

3333

گرفتم که گیتی همه آن توست

جهان سر به سر زیر فرمان توست

3434

شده بر تو دور زمان گنج سنج

نمانده ست بر تو نهان هیچ گنج

3535

چه حاصل چو می باید آخر گذاشت

به دل تخم اندوه جاوید کاشت

3636

بگفتا من این نی به خود می کنم

نه تنها به حکم خرد می کنم

3737

مرا ایزد این منزلت داده است

به خلق جهانم فرستاده است

3838

که تا دین او را کنم آشکار

برآرم ز جان مخالف دمار

3939

دهم قدر بتخانه ها را شکست

کنم هر که را هست یزدان پرست

4040

من آن موج جنبش نهادم ز باد

که یکدم ز جنبش نیارم ستاد

4141

ز باد اذن آرام گر دیدمی

سر مویی از جا نجنبیدمی

4242

ولی چون نه پیش من است اختیار

نیارم گرفتن به یک جا قرار

4343

اسیرم درین جنبش نو به نو

روم تا مرا گوید ایزد برو

4444

ز دست اجل چون شوم پای بست

کشم پای ازین جنبش دور دست

4545

روم عور ازین دیر از خیر دور

چنان کامده ستم ز آغاز عور

4646

ولی نبودم زین تن عور باک

چو در ستر حکمت بود جان پاک

4747

دلا از لباس بدن عور باش

ز آلایش ما و من دور باش

4848

چو جان تو گنج و طلسم است جسم

بر این گنج پر مایه بشکن طلسم

4949

ولی باشد آنگاه جان تو گنج

که چون بگذرد زین سرای سپنج

5050

بود همره او گهرهای راز

کزان تا ابد باشدش برگ ساز

5151

بدان جاودان شاد و خرم بود

به هر جاکه باشد مکرم بود

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ارسطو که در حکمت استاد بود

و زو کشور حکمت آباد بود

جامی»هفت اورنگ»خردنامه اسکندری»بخش 45 - داستان نکته های حکمت راندن شاگردان ارسطو و خبر یافتن اسکندر از آن و عقدهای گوهر بر ایشان نثار کردن

اگلی نظم

حکیمی از آنجا که روشندلان

نفورند از ظلمت جاهلان

جامی»هفت اورنگ»خردنامه اسکندری»بخش 47 - حکایت آن حکیم کشتی شکسته رخت به دریا فکنده که بعد از نجات به واسطه حکمت به درجات رسید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور