صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »خردنامه اسکندری
  4. »بخش 23 - خردنامه سقراط

بخش 23 - خردنامه سقراط

شاعر: جامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

زهی گنج حکمت که سقراط بود

مبرا ز تفریط و افراط بود

22

شد از جودت فکر ظلمت زدای

همه نور حکمت ز سر تا به پای

33

سرانجام خلعت پرستان شناخت

ز بی خلعتی خلعت خویش ساخت

44

ز خمخانه چرخ پر اشتلم

به خانه درون داشت یک کهنه خم

55

به فصل زمستان در آن سرزمین

به شبها ز سرما شدی خم نشین

66

چو خورشید خیمه به گردون زدی

ز تدویر خم خیمه بیرون زدی

77

نشستی ز عریان تنی بی حجاب

شدی گرم در پرتو آفتاب

88

یکی روز تن عور خورشیدوار

رسیدش به سر شاه آن روزگار

99

بدو گفت کای پیر دانش پذیر

بدینسان چرایی ز ما گوشه گیر

1010

قدم باز می داری از راه ما

نمی آوری رو به درگاه ما

1111

بگفتا که تنگ است بر من مجال

ز شغلی که باشد مرا ماه و سال

1212

بگفتش که چندین تورا شغل چیست

که بی آن نیاری یکی لحظه زیست

1313

بگفتا پی دولت زندگی

همی سازم اسباب پایندگی

1414

بگفتش که اسباب آن پیش ماست

رساندن به حاجتوران کیش ماست

1515

بگفت ار بدانم که آن پیش توست

ببندم کمر در رضای تو چست

1616

به دست تو برگ حیات تن است

که آن سد راه نجات من است

1717

حیات دل و جان بود کام من

که آن بندد از راه تو گام من

1818

بگفتش به هر چیز داری نیاز

بگو تا کنم از برای تو ساز

1919

بگفتا نیاز من خاکسار

به تو غیر ازین نیست ای شهریار

2020

که این خلعت گرم کز عکس مهر

به دوشم کشیده ست اکنون سپهر

2121

به تاراج سایه نگیری ز من

به لطف این توقع پذیری ز من

2222

گذاری که یکدم به بی پردگی

برد مهر چرخ از من افسردگی

2323

چو بشنید شاه از وی این گفت و گوی

شد از خاصگان بهر او جامه جوی

2424

یکی جامه دادند او را عطا

ز مویینه چین و خز خطا

2525

بگرداند حالی ازان جامه پشت

به نرمی فرو خواند حرفی درشت

2626

که کی زندگان را کشیدن نکوست

ز مرده کفن یار ز مردار پوست

2727

ز سردی دی چون شوم رنج یاب

شبم خم پسند است و روز آفتاب

2828

هزار آفرین بر حکیمی چنین

برون پایه اش زآسمان و زمین

2929

نه بر جانش از دور افلاک درد

نه بر طبعش از عالم خاک گرد

3030

درین کار شاگرد بودش هزار

فلاطون از آنها یکی در شمار

3131

فلاطون فلاطونی از وی گرفت

فلاطونی افزونی از وی گرفت

3232

به حکمت چو در ثمین سفته است

به دانا فلاطون چنین گفته است

3333

که ای رسته از تنگنای خیال

زده در هوای خرد پر و بال

3434

بر آن دار همت ز آغاز کار

که گردی شناسای پروردگار

3535

بدانی حق دولت بندگیش

نهی پا به راه پرستندگیش

3636

روی راه خوشنودیش صبح و شام

به کسب رضایش کنی اهتمام

3737

ز حکمت به معراج عزت برآی

بنه بر سر چرخ گردنده پای

3838

بسا دست کوته ز بی مایگی

که دارد ز حکمت فلک پایگی

3939

اگر بودی از جهل هر سینه صاف

برافتادی از خلق رسم خلاف

4040

ره مرد دانا یکی بیش نیست

به جز طبع نادان دو اندیش نیست

4141

نبینی درین ششدر دیولاخ

ز شادی دل شش نفر را فراخ

4242

یکی آن حسدور به هر کشوری

که رنجش بود راحت دیگری

4343

چو حال کسی بیند از خویش به

فتد بر رگ جانش از غم گره

4444

دوم کینه ورزی که از خلق زشت

بود کینه خلقش اندر سرشت

4545

چو نتواند از کس شدن کینه کش

نباشد ز کینداریش سینه خوش

4646

سیم نو توانگر که بهر درم

بود روز و شب بر دل او دو غم

4747

یکی آنکه چون چیزی آرد به کف

دوم آنکه ناگه نگردد تلف

4848

چهارم لئیمی که با گنج سیم

بود همچو نام زرش دل دو نیم

4949

که ناگه نیابد بدو فقر راه

نگردد بدان روز عیشش تباه

5050

بود پنجمین طالب پایه ای

که در خورد آن نبودش مایه ای

5151

کند آرزوی مقام بلند

که نتواند آنجا فکندن کمند

5252

ششم از ادب خالی اندیشه ای

که باشد حریف ادب پیشه ای

5353

چو طبعش بود از ادب بی نصیب

کشد نو به نو مالشی از ادیب

5454

بود سیم و زر رنج دین پروران

طبیبان آن رنج دانشوران

5555

کشد رنج را چون سوی خود طبیب

کجا باشدش از مداوا نصیب

5656

ازان کس بپرهیز و فعل و فنش

که دارد دلت بی سبب دشمنش

5757

اگر ره نگرداند از گرگ و میش

بود یاور او در آزار خویش

5858

زبان را چه داری به گفتن گرو

ز هر سو گشا گوش حکمت شنو

5959

خدا یک زبانت بداد و دو گوش

که کم گوی یعنی و افزون نیوش

6060

خموشی بود دولت ایزدی

دلیل هنرمندی و بخردی

6161

ز بسیار دانان فراست گواست

که بسیار گوی از کیاست جداست

6262

سخن را کزان بسته داری نفس

یکی مرغ دان پایبند قفس

6363

چو گفتی قفس یافت بر وی شکست

طمع بگسل از وی که آید به دست

6464

مکش زیر ران مرکب حرص و آز

ز گیتی به قدر کفایت بساز

6565

به هر روز تا شب ز خوان سپهر

بسنده ست یک خشت نانت چو مهر

6666

بیفکن ز کف کاسه زر ناب

کف خویش را کاسه کن بهر آب

6767

ز زربفت هستی مشو خودفروش

کهن خرقه نیستی کش به دوش

6868

مکش بهر معموری خانه رنج

به ویرانه خود را نهان کن چو گنج

6969

به خود بند در خدمت خود کمر

به مخدومی از کس مکش درد سر

7070

ز چوبت کف پای نعلین سای

به از نعل زر بر سم بادپای

7171

چراغ شبت بس بود ماهتاب

ادیم زمین بهر تو نطع خواب

7272

بدین حال با حکمت اندوزیت

سلوک عمل گر شود روزیت

7373

بری گوی دولت ز همپیشگان

شوی سرور حکمت اندیشگان

7474

رهانی ز سود و زیان خویش را

رسانی به پیشینیان خویش را

7575

حذر کن ز آسیب جادو زنان

به دستان سران را ز پای افکنان

7676

به روی زمین دام مردان مرد

بساط وفا و مروت نورد

7777

ازیشان در درج حکمت به بند

وزیشان نگون قدر هر سربلند

7878

ازیشان خردمند را پایه پست

وزیشان سپاه خرد را شکست

7979

دهد طعم شهد و شکر زهرشان

مخور زهر را چون شکر بهرشان

8080

مشو غره حلم مرد حلیم

که بر حلم عمری نشیند مقیم

8181

درختیست صندل خنک در مزاج

پی علت گرم طبعان علاج

8282

به هم در شده شاخه ها زان درخت

چو در اصطکاک افتد از باد سخت

8383

زند آتشی شعله زان اصطکاک

که ریزد ازان شاخ و برگش به خاک

8484

اگر پیر باشد عوان ور جوان

به هر حال نبود عوان جز عوان

8585

تنش گرچه از ضعف پیریست سست

بود سیرت بد در او تندرست

8686

درونش سیاه از دل تیره خوی

کیش سود دارد سفیدی موی

8787

به سال و مه ار گرگ گردد بزرگ

نیاید برون هرگز از خوی گرگ

8888

به پیمان مشو بند فرمان او

که دام فریب است پیمان او

8989

مبادا به آن دامت اندر کشد

به تزویر جانت ز تن برکشد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

شنیدم که شاهی به هندوستان

برافروخت بزم از رخ دوستان

جامی»هفت اورنگ»خردنامه اسکندری»بخش 22 - حکایت آن راستگوی که از ناراستی کج اندیشان به مسافرت بسیار سخن خود را راست کرد

اگلی نظم

به عمان یکی مرغ فرتوت بود

که از ماهیش قوت و قوت بود

جامی»هفت اورنگ»خردنامه اسکندری»بخش 24 - حکایت آن مرغ ماهیگیر که حیله ای ساخت و آن ماهی ساده را در دام انداخت

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور