صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »سلامان و ابسال
  4. »بخش 70 - شنیدن پادشاه حال سلامان را و عاجز ماندن از تدبیر کار او و در تدبیر آن به حکیم رجوع کردن

بخش 70 - شنیدن پادشاه حال سلامان را و عاجز ماندن از تدبیر کار او و در تدبیر آن به حکیم رجوع کردن

شاعر: جامی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چون سلامان ماند از ابسال اینچنین

بود در روز و شبش حال اینچنین

22

محرمان آن پیش شه گفتند باز

جان او افتاد ازان غم در گداز

33

داشت با ابسال صد اندوه بیش

آمدش بی او غمی چون کوه پیش

44

با ویش غم بود و بی وی نیز هم

از ضمیر او نشد ناچیز غم

55

گنبد گردون عجب غمخانه ایست

بی غمی در وی دروغ افسانه ایست

66

چون گل آدم سرشتند از نخست

شد به قدش خلعت صورت درست

77

ریخت بالای وی از سر تا قدم

چل صباح ابر بلا باران غم

88

چون چهل بگذشت روزی تا به شب

بر سرش بارید باران طرب

99

لاجرم از غم کس آزادی نیافت

جز پس از چل غم یکی شادی نیافت

1010

چون بود باران شادی ختم کار

گیرد آخر کار بر شادی قرار

1111

لیک داند آن که دانش پرور است

کین قرار اندر سرای دیگر است

1212

شه سلامان را در آن ماتم چو دید

بر دلش صد زخم رنج و غم رسید

1313

چاره آن کار نتوانست هیچ

بر رگ جان اوفتادش تاب و پیچ

1414

کرد عرض رای آن دانا حکیم

کای جهان را قبله امید و بیم

1515

هر کجا درمانده ای را مشکلیست

حل آن ز اندیشه روشندلیست

1616

در جهان امروز روشندل تویی

بند سای قفل هر مشکل تویی

1717

سوخت ابسال و سلامان از غمش

کرده وقت خویش وقف ماتمش

1818

نمی توان ابسال را آورد باز

نی سلامان را توان شد چاره ساز

1919

گفتم اینک مشکل خود پیش تو

چاره جوی از عقل دور اندیش تو

2020

رحمتی فرما که بس درمانده ام

در کف صد غصه مضطر مانده ام

2121

داد آن دانا حکیم او را جواب

کای نگشته رایت از راه صواب

2222

گر سلامان نشکند پیمان من

وآید اندر ربقه فرمان من

2323

زود باز آرم به وی ابسال را

کشف گردانم ز وی این حال را

2424

چند روزی چاره حالش کنم

جاودان دمساز ابسالش کنم

2525

از حکیم این را سلامان چون شنید

زیر فرمان وی از جان آرمید

2626

خار و خاشاک درش رفتن گرفت

هر چه گفت از جان پذیرفتن گرفت

2727

خوش بود خاک در کامل شدن

بنده فرمان صاحبدل شدن

2828

بشنو این نکته که دانا گفته است

گوهری بس خوب و زیبا سفته است

2929

باش دانا بی لجاج و بی ستیز

یا که اندر سایه دانا گریز

3030

رخنه کز نادانی افتد در مزاج

یابد از دانا و دانایی علاج

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

آن عرابی چون شد اشتر در شتاب

از شتر افتاد چشمی مست خواب

جامی»هفت اورنگ»سلامان و ابسال»بخش 69 - حکایت آن اعرابی اشتر گم کرده که میگفت کاشکی من نیز با اشتر خویش گم گشتمی تا هر که وی را یافتی مرا نیز با وی یافتی

اگلی نظم

چون سلامان گشت تسلیم حکیم

زیر ظل رأفت او شد مقیم

جامی»هفت اورنگ»سلامان و ابسال»بخش 71 - منقاد شدن سلامان حکیم را و تدبیر کار او کردن

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور