صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »خردنامه اسکندری
  4. »بخش 76 - در بی وفایی این رباط دو در و بساط آی و گذر که آینده در وی به محنت زید و رونده از وی به حسرت رود

بخش 76 - در بی وفایی این رباط دو در و بساط آی و گذر که آینده در وی به محنت زید و رونده از وی به حسرت رود

شاعر: جامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

رباطیست گیتی دو در ساخته

پی رهروان رهگذر ساخته

22

یکی می رسد وان دگر می رود

ولیکن به خون جگر می رود

33

ازین رفتن و آمدن چاره نیست

دل کیست زین غم که صد پاره نیست

44

رباط ار چه باشد سراسر سرور

اقامت در او باشد از راه دور

55

چو گردد مسافر مقیم رباط

چه سان در وطن گستراند بساط

66

ره زیرک آخر اندیش گیر

ز اول طریق وطن پیش گیر

77

گر آدم نژادی درین دیولاخ

عمارت مکن باغ و ایوان و کاخ

88

کسانی که کشتند پیش از تو باغ

بر ایشان نگر باغ را گشته داغ

99

تگرگ آمده ز ابر بی آب مرگ

نه در باغشان شاخ مانده نه برگ

1010

بر ایوانشان طاق پرکنگره

پی قطعشان گشته بران اره

1111

بریده به سان درخت کهن

ازین باغ ویرانشان بیخ و بن

1212

بود دور ازیشان پر اندوه کاخ

از آنش دو حرف از سه حرف است آخ

1313

کلوخی کزان کاخ افتاده پست

نکرده بر آن جز کلاغی نشست

1414

خوش آن مرغ زیرک درین طرفه باغ

که ننشیندش بر کلوخی کلاغ

1515

نه هرگز یکی دانه کرده ست کشت

نه خشتی نهاده ست بالای خشت

1616

چو مرغی که آید ز بالا به زیر

بود صبحگه گرسنه شام سیر

1717

ادیم زمین را زده پشت پای

شده بر سر چرخ نعلین سای

1818

بدیده ست از آغاز انجام را

گزیده ست بر کام ناکام را

1919

درین مرحله پر نشیب و فراز

به جز چشم عبرت نکرده ست باز

2020

مرا و تو را نیز دادند چشم

بر احوال گیتی گشادند چشم

2121

بیا تا به عبرت نگاهی کنیم

وز این کوچگه رو به راهی کنیم

2222

ببینیم از آغاز کآدم چه کرد

چو زد خیمه بیرون ز عالم چه کرد

2323

چه شد نوح و بهر چه بودش نشست

به کشتی که طوفان مرگش شکست

2424

کجا شد خلیل و نمکدان او

که از مرگ شد بی نمک خوان او

2525

چه شد حال یعقوب و یوسف کجاست

کزو جز نفیر تأسف نخاست

2626

ز مصر از چه رو کوس تحویل زد

که مصر از غمش جامه در نیل زد

2727

سلیمان کجا خفت و کو آصفش

چرا خاتم ملک رفت از کفش

2828

کلیم و عصا کو و آن طور و نور

به فرعونیان از وی آشوب و شور

2929

مسیحا که در مرده جان می دمید

ببین تا ازان مرده جانان چه دید

3030

محمد که خورشید افلاک بود

در آخر مقامش ته خاک بود

3131

شنیدی سر انجام پیغمبران

بیا بشنو افسانه دیگران

3232

حکیمان که دانشوران بوده اند

به هر کار حیلتگران بوده اند

3333

نیارست ازان زیرکان هیچ کس

که تأخیر مردن کند یک نفس

3434

همه سر درین ورطه بنهاده اند

به صد درد و اندوه جان داده اند

3535

چه گویم ز شاها که چون رفته اند

درونها پر از خون برون رفته اند

3636

به تاراج داده اجل رختشان

شده پایمال خسان تختشان

3737

برهنه شده تارک سر ز تاج

تهی گشته مخزن ز مال و خراج

3838

زدی کوسشان دولت از پشت پیل

اجل عاقبت کوفت طبل رحیل

3939

به صد نازقالب که پرورده اند

ازان قالب خشت پر کرده اند

4040

اگر بایدت صورت حالشان

به هر دور ادبار و اقبالشان

4141

به تاریخ های جهان در نگر

که دانم به تفصیل یابی خبر

4242

که آن بر سر بستر خوش مرد

به تیغ عدو آن دگر جان سپرد

4343

یکی تن ازیشان سلامت نجست

که چرخش به زخم غرامت نخست

4444

جهانی که پایان او این بود

در او بخردان را چه تسکین بود

4545

ز بیداد این سبز گنبد گری

نگویم بر ایشان که بر خود گری

4646

بر این رفتگان گریه بس در خور است

ولی از همه بر خود اولی تر است

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چو سرچشمه فیض اسکندری

کزو بود همچون صدف گوهری

جامی»هفت اورنگ»خردنامه اسکندری»بخش 75 - جواب نوشتن مادر اسکندر نامه ارسطو را

اگلی نظم

سراسیمه ای خانه در بلخ داشت

که بر مردگان گریه تلخ داشت

جامی»هفت اورنگ»خردنامه اسکندری»بخش 77 - حکایت عمر گذرانیدن دیوانه بلخی از گریه بسیار به شوری و تلخی

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور