صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »سلسلةالذهب
  4. »دفتر اول
  5. »بخش 150 - حکایت بر سبیل تمثیل

بخش 150 - حکایت بر سبیل تمثیل

شاعر: جامی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

داشت در ده مقام بیوه زنی

تازه رویی و نازنین بدنی

22

بود در کنج خانه مالامال

یک دو خم روغنش چو آب زلال

33

روزی افتاد حاجتش که به شهر

برد آن وز بهاش گیرد بهر

44

کرد ازان پر دو خیک و بر خر بست

جست بالا و در میانه نشست

55

مرد وار از گزند راه آزاد

خر سواره به شهر روی نهاد

66

چون ز ده دور گشت مقداری

آمد از ره پدید عیاری

77

پیش راهش گرفت کای خواهر

بلکه خورشید و ماه در چادر

88

از کجا می رسی چه داری بار

واندر این شهر با که داری کار

99

گفت با کس به شهر کارم نیست

رفتن از ده جز اضطرارم نیست

1010

بار من روغن است و می کوشم

کش رسانم به شهر و بفروشم

1111

گفت بگشای بار خویش که من

می روم سوی ده پی روغن

1212

تا هم اینجا بهاش بشمارم

تو به ده من به شهر روی آرم

1313

زن فرو جست و بار خویش بگشاد

خیک ها هر دو پیش مرد نهاد

1414

مرد یک خیک را دهان بدرید

روغنش بهر امتحان بچشید

1515

داد در دست زن که دار نگاه

تا به خیک دگر گشایم راه

1616

زود بگشاد خیک دیگر سر

داد بیچاره را به دست دگر

1717

چون دو دستش به خیک شد بسته

دست بردش به بند آهسته

1818

کرد بیرون ز پاش شلوارش

بست کالای خویش در بارش

1919

زن بیچاره چون به دفع فساد

نتوانست دست خویش گشاد

2020

زانکه گر شور و جنگ می انگیخت

خیک روغن به خاک ره می ریخت

2121

به ضرورت به کار تن در داد

نام و ناموس را به گوشه نهاد

2222

گر ز روغن فراغتش بودی

دامن عصمتش نیالودی

2323

بگسستی ز خیک چنگ و به جنگ

کار را بر حریف کردی تنگ

2424

ای بسا کس که لاف مردی زد

دم ز آیین رهنوردی زد

2525

همچو آن زن به این و آن شد بند

خویش را زیر حکم دیو افکند

2626

زیر فرمان دیو شد ساکن

شد فضیحت ازان سکون لیکن

2727

غفلتش بست دیده ادراک

که ندارد ازان فصیحت باک

2828

روز آخر که مرگ مردم خوار

کند از خواب غفلتش بیدار

2929

شود از کار و بار خویش آگاه

که بر او مکر دیو چون زده راه

3030

یادش آید که در جوار خدای

بارها زد به جرم و عصیان رای

3131

فعل های قبیح ازو صادر

گشت و حق بود حاضر و ناظر

3232

یادش آید که در فلان ساعت

دیو چون زد بر او ره طاعت

3333

رخ ز فرمان گذاری حق تافت

سوی کید و فریب دیو شتافت

3434

هر چه در شصت سال یا هفتاد

کرد از شر و خیر پیش افتاد

3535

یک به یک پیش چشم او دارند

آشکارا به روی او آرند

3636

بگذارند ز گنبد والا

بانگ یا حسرتا و واویلا

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

قال خیرالوری علیه سلام

انما الناس هجع و نیام

جامی»هفت اورنگ»دفتر اول»بخش 149 - در معنی قوله علیه السلام الناس نیام فاذا ماتوا انتبهوا

اگلی نظم

حسرت از جان او برآرد دود

وان زمان حسرتش ندارد سود

جامی»هفت اورنگ»دفتر اول»بخش 151 - قال الله تعالی یا حسرتی علی ما فرطت فی جنب الله

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور