صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »خردنامه اسکندری
  4. »بخش 11 - گفتار در فضایل سخن و سخنوری و تقریب نظم این منظومه از عیب تکلف بری که نامزد است به خردنامه اسکندری

بخش 11 - گفتار در فضایل سخن و سخنوری و تقریب نظم این منظومه از عیب تکلف بری که نامزد است به خردنامه اسکندری

شاعر: جامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

سخن ز آسمان ها فرود آمده ست

بر اقلیم جان ها فرود آمده ست

22

گشاده ز اقلیم جان پر و بال

چو طاووس در جلوه‌گاه خیال

33

گهی گشته بر نی چو طفلان سوار

به روم آمده از ره زنگبار

44

چو عباسیان در عبای سیاه

سواد بصر ساخته جلوه‌گاه

55

گهی بادپای نفس زیر ران

برون رانده از رهگذار زبان

66

فرود آمده زین فضای فراخ

به دهلیزه تنگ کاخ صماخ

77

ز ذوق قدومش دل تیزهوش

بود دیده بر روزن چشم و گوش

88

ازان بنگرد جلوه ناز او

وز این بشنود دلکش آواز او

99

ازان جلوه کون و مکان پر شعاع

وز این نغمه جان و جهان در سماع

1010

بود تابش ماه و مهر از سخن

بود گردش نه سپهر از سخن

1111

دو حرفند از دفترش کاف و نون

به هستی شده نیست را رهنمون

1212

سخن گر نبودی نبودی قلم

به لوح بیان سر نسودی قلم

1313

قلم زوست نالان به چنگ دبیر

نوای طرب زن به لحن صریر

1414

زبان مغنی برون زان صدا

بود چون تنی مانده از جان جدا

1515

تهی زان نوا چنگ و دف نغز نیست

چه حاصل ازان پوست کش مغز نیست‌؟

1616

سخن مایه سحر و افسون بود

به تخصیص وقتی که موزون بود

1717

ازان سحر بستم زبان چند بار

وز آن نادر افسون شدم توبه‌کار

1818

ولیکن چو بود آن مرا در سرشت

نگشت از سرم حرف آن سرنوشت

1919

دگر باره گشتم به آن حرف باز

سخن را به هر صورتی حرفه‌ساز

2020

زدم عمری از بی مثالان مثل

سرودم به وصف غزالان غزل

2121

قلم‌وار از سر قدم ساختم

ز مشکین‌خطان نامه پرداختم

2222

دم از ساده‌رویان رعنا زدم

غزل را ز مه خیمه بالا زدم

2323

نمودم ره راست عشاق را

ز آوازه پر کردم آفاق را

2424

به قصد قصاید شدم تیز گام

برآمد به نظم معمام نام

2525

ز بیچارگی‌ها درین چارسوی

به قول رباعی شدم چاره‌جوی

2626

کنون کرده‌ام پشت همّت قوی

دهم مثنوی را لباس نوی

2727

کهن مثنوی‌های پیران کار

که مانده‌ست ازان رفتگان یادگار

2828

اگرچه روان‌بخش و جان‌پرور است

در اشعار نو لذت دیگر است

2929

به چندین هنر پیر آراسته ست

ولی نی چو خوبان نوخاسته ست

3030

دل نونیازان کوی امید

خط سبز خواهد‌، نه موی سفید

3131

نظامی که استاد این فن ویست

درین بزمگه شمع روشن ویست

3232

ز ویرانه گنجه شد گنج‌سنج

رسانید گنج گهر را به پنج

3333

چو خسرو به آن پنج هم‌پنجه شد

وز آن بازوی فکرتش رنجه شد

3434

کفش بود ازان گونه گوهر تهی

دهش ساخت لیک از زر دَه‌دَهی

3535

زر از سیم اگر چند برتر بود

بسی کمتر از در و گوهر بود

3636

من مفلس عور دور از هنر

نه در حقه گوهر نه در صره زر

3737

درین کارگاه فسون و فسوس

ز مس ساختم پنج گنج فلوس

3838

من و شرمساری ز ده گنج‌شان

که این پنج من نیست ده‌پنج‌شان

3939

ولی داشت چون زور پایم نوی

زدم گام همّت به چابک‌روی

4040

گشادم به مفتاح عزم درست

در گنج گفتار را وز نخست

4141

ز لب تحفه آوردم احرار را

به کف سبحه بسپردم ابرار را

4242

وز آن پس چو کلک تصرف زدم

رقم بر زلیخا و یوسف زدم

4343

چو طفلان ز نی چون فرس تاختم

به لیلی و مجنون فرس ساختم

4444

چو زین چار شد طبع من کامیاب

کنون آورم رو به پنجم کتاب

4545

به یک سلک خواهم چو گوهر کشید

خردنامه‌ها کز سکندر رسید

4646

خردنامه زان اختیار من است

که افسانه‌خوانی نه کار من است

4747

ز اسرار حکمت سخن راندن

به از قصه‌های کهن خواندن

4848

ز بهرام گورش نراندم سخن

نکشتم به باغ خود آن سرو بن

4949

چو معموره عمر شد خاک تود

ز معماری هفت‌پیکر چه سود‌؟

5050

بر آن بحر یک مثنوی داشتم

که تخم حقایق در او کاشتم

5151

همه نکته‌های حکیمان دین

حکایات ارباب کشف و یقین

5252

چو این گوهرم بود زان بحر ژرف

مکرر نراندم در آن بحر حرف

5353

سخن گرچه باشد چو آب زلال

ز تکرار خیزد غبار ملال

5454

چو افتاد بی‌آن به کارم خلل

تلافی‌ش کردم به نعم البدل

5555

شدم از دگر بحر گوهرفشان

وز آن کردم ابرار را سبحه‌خوان

5656

دریغا که بگذشت عمر شریف

به جمع قوافی و فکر ردیف

5757

کند قافیه تنگ بر من نفس

ازان چون ردیفم فتد کار پس

5858

نیاید برون حرفی از خامه‌ام

که نبود سیه‌رویی نامه‌ام

5959

چو بر دست نبود شش انگشت خوش

چرا سازم از خامه انگشت شش‌؟

6060

ز راه خرد خط چو بیرونی است

به کف خامه انگشت افزونی است

6161

حضور دل از دست دادم به نقد

که بکر سخن را درآرم به عَقد

6262

رمید از من آن وین نگردید رام

گرفت آن هوا وین نیامد به دام

6363

کنون می‌دهد دور چرخم به یاد

به ضرب المثل قصه غوک و خاد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

یکی کعبه رو گم شد از قافله

نه همراه او زاد نی راحله

جامی»هفت اورنگ»خردنامه اسکندری»بخش 10 - حکایت آن از قافله حاجیان دور افتاده با آن پیر زال در بادیه قناعت بر قدم توکل ایستاده

اگلی نظم

یکی خاد مرغ هوایی شکار

فرو ماند از ضعف پیری ز کار

جامی»هفت اورنگ»خردنامه اسکندری»بخش 12 - حکایت آن خاد که گوش بر افسانه غوک نهاد و نقد را به امید نسیه از دست بداد

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور