صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »خردنامه اسکندری
  4. »بخش 12 - حکایت آن خاد که گوش بر افسانه غوک نهاد و نقد را به امید نسیه از دست بداد

بخش 12 - حکایت آن خاد که گوش بر افسانه غوک نهاد و نقد را به امید نسیه از دست بداد

شاعر: جامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

یکی خاد مرغ هوایی شکار

فرو ماند از ضعف پیری ز کار

2

ز بال و پرش زور پرواز رفت

به صید غرض چنگش از ساز رفت

3

ز بی قوتیش خاست از جان نفیر

وطن ساخت گرد یکی آبگیر

4

پس از مدتی کردن آنجا درنگ

در افتاد غوکیش ناگه به چنگ

5

برآورد فریاد بیچاره غوک

که ای سورم از دست تو گشته سوک

6

مکن یک زمان در هلاکم شتاب

زمام شتاب از هلاکم بتاب

7

نیم من به جز طعمه طبع کوب

نه در کام نیکم نه در معده خوب

8

تنم نیست جز پوستی ناگوار

به آن کی قناعت کند گوشتخوار

9

اگر لب گشایی به آزادیم

فرستی به دل مژده شادیم

10

به هر لحظه زآیین سحر و فسون

به تو ماهیی را شوم رهنمون

11

در آب روان پرورش یافته

از الوان نعمت خورش یافته

12

تن او همه گوشت سر تا به دم

ازو پوست دور استخوان نیز گم

13

به پشت آبگون وز شکم سیم ناب

به چشمان چو عکس کواکب در آب

14

چو در شب سپهر از نثار کرم

همه پشت و پهلوی او پر درم

15

نه در طبع اهل خرد رد چو من

یکی لقمه از وی به از صد چو من

16

گشا لب گرت هست ازین وعده بیم

به تلقین سوگندهای عظیم

17

چو خاد این سخن را ز وی گوش کرد

تهی معده گی را فراموش کرد

18

به تلقین سوگند لب ها گشاد

ز منقار او غوک بیرون فتاد

19

به یک جستن افتاد در آبگیر

به حرمان دگر باره شد خاد اسیر

20

گرسنه به خاک تباهی نشست

نه غوکش به پنجه نه ماهی به شست

21

منم همچو آن خاد حرمان زده

ره خرمی بر دل و جان زده

22

ز فکر سخن رفته از دل حضور

ز نقصان فکرم سخن پر قصور

23

به دستم ز محرومی بخت من

نه جمعیت دل نه لطف سخن

24

بیا ساقیا ساغر می بیار

فلک وار دور پیاپی بدار

25

ازان می که آسایش دل دهد

خلاصی ز آلایش گل دهد

26

بیا مطربا عود بنهاده گوش

به یک گوشمال آورش در خروش

27

خروشی که دل را به هوش آورد

به دانا پیام سروش آورد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

سخن ز آسمان ها فرود آمده ست

بر اقلیم جان ها فرود آمده ست

جامی»هفت اورنگ»خردنامه اسکندری»بخش 11 - گفتار در فضایل سخن و سخنوری و تقریب نظم این منظومه از عیب تکلف بری که نامزد است به خردنامه اسکندری

اگلی نظم

شناسای تاریخ های کهن

چنین رانده است از سکندر سخن

جامی»هفت اورنگ»خردنامه اسکندری»بخش 13 - آغاز سخن گستری به شروع در خردنامه اسکندری

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور