صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »سلسلةالذهب
  4. »دفتر اول
  5. »بخش 124 - رفتن اسکندر در ظلمات و رسیدن بر زمینی پر سنگریزه و گفتن مر سپاه را که این جواهر گرانسنگ است و قبول کردن بعضی و برداشتن ایشان و انکار کردن بعضی و بگذاشتن آن

بخش 124 - رفتن اسکندر در ظلمات و رسیدن بر زمینی پر سنگریزه و گفتن مر سپاه را که این جواهر گرانسنگ است و قبول کردن بعضی و برداشتن ایشان و انکار کردن بعضی و بگذاشتن آن

شاعر: جامی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

چون سکندر به قصد آب حیات

کرد عزم عبور بر ظلمات

2

بر زمینی رسید پهن و فراخ

راند خیل و حشم در آن گستاخ

3

هر کجا می شد از یسار و یمین

بود پر سنگریزه روی زمین

4

کرد روی سخن به سوی سپاه

کای همه کرده گم ز ظلمت راه

5

راه و رسم ستیزه بگذارید

بهره زین سنگریزه بردارید

6

این همه گوهر است بی شک و ریب

کیسه زان پر کنید دامن و جیب

7

هر که برداشت تخم حسرت کاشت

کز چه تقصیر کرد و کم برداشت

8

وان که بگذاشت آتشی افروخت

که بدان جاودانه خود را سوخت

9

هر که را بود شک در اسکندر

آن حکایت نیامدش باور

10

گفت هیهات این چه بیهوده ست

هر که گفته ست باد پیموده ست

11

زیر نعل ستور لعل که دید

در و گوهر به رهگذر که شنید

12

زان محل برگذشت دست تهی

جحد و انکار را رهین و رهی

13

وان که آیینه سکندر بود

سر جانش در او مصور بود

14

هر چه از وی شنید باور داشت

وانچه مقدور بود ازان برداشت

15

زود ازان سنگپاره های نفیس

کرد بر آستین و دامن و کیس

16

چون بریدند راه تاریکی

تافت خورشیدشان ز نزدیکی

17

شد جدا رنگ ها ز یکدیگر

گهر از سنگ و سنگ از گوهر

18

در مساس آنچه سنگریزه نمود

چون بدیدند لعل و مرجان بود

19

برگرفتند آه و واویلی

ز اشک حسرت به هر مژه سیلی

20

آن یکی دست می گزید که چون

زین گهر بر نداشتم افزون

21

بود خرج و جوال و مشک و جراب

بر ستوران پی طعام و شراب

22

کاشکی کردمی تهی یکسر

کردمی پر ازین در و گوهر

23

بود ظلمت هنوز سایه فکن

گفت اسکندر این خبر با من

24

گرچه بود آن خبر پسندیده

لیک نبود شنیده چون دیده

25

وان دگر خون همی گریست که آه

نفس و شیطان زدند بر من راه

26

خاک انباشتم به دیده هوش

سخن راست را نکردم گوش

27

کاشکی بهر امتحان باری

کردمی زان ذخیره مقداری

28

تا کنون نقد وقت من گشتی

وقتم این سان به مقت نگذشتی

29

کاشکی گر گهر نکردم بار

بر سکندر نکردمی انکار

30

تا نیفتادمی ازان تقصیر

در حجاب خجالت و تشویر

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

هر نفس نورسیده مهمانیست

پاس او دار اگر تو را جانیست

جامی»هفت اورنگ»دفتر اول»بخش 123 - بر تحریص و تحریض بر پاس داشتن انفاس و منع و زجر از تضییع و اهمال آن

اگلی نظم

چون رسید از خدا کتاب و رسول

آن برد پیشرفت وین به قبول

جامی»هفت اورنگ»دفتر اول»بخش 125 - در بیان آنکه نسبت حال مؤمنان و کافران با انبیا علیهم السلام همچون نسبت حال سپاه اسکندر است با اسکندر

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور