صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »خردنامه اسکندری
  4. »بخش 21 - خردنامه افلاطون

بخش 21 - خردنامه افلاطون

شاعر: جامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

فلاطون که فر الهیش بود

ز دانش به دل گنج شاهیش بود

22

گشاد از دل و جان یزدان شناس

زبان را به تمهید شکر و سپاس

33

وز آن پس به هر زیرک تیزهوش

شد از گنج اسرار گوهرفروش

44

که ای اولین تخم این کشتزار

پسین میوه باغ هفت و چهار

55

رصد دان این هفت گنبد تویی

کله دار این چار مسند تویی

66

به پای فراست برآ گرد خویش

به چشم کیاست ببین گرد خویش

77

درین بقعه بنگر که یار تو کیست

بر این رقعه بشمر که کار تو چیست

88

خوری روزی از خوان فضل خدای

چرا ناوری طاعت او به جای

99

به کوی وفا سست اساسی مکن

ببین نعمت و ناسپاسی مکن

1010

به نعمت رسیدی مکن چون خسان

فراموش از انعام نعمت رسان

1111

ز بس می رسد فیض انعام ازو

برد بهره هم خاص و هم عام ازو

1212

نه شاه است تنها ازو بهره مند

گدایان ز نابهره مندی نژند

1313

ز خوان نوالش زمان در زمان

گدا را همانست و شه را همان

1414

چه بودی گدا را بتر زانکه شاه

رهیدی ز آفات بر تخت جاه

1515

ز نیلی کمان چرخ زرین سپر

گدا گشتی آماج تیر خطر

1616

بسا شه که در ضعف و سستی بود

نصیب گدا تندرستی بود

1717

بسا لاله داغ بر دل به باغ

که باشد ز داغش گیا را فراغ

1818

مکن این همه فکر دور و دراز

پی آنچه نبود به آنت نیاز

1919

به افتد به هر حال دوری تو را

ز فکری که نبود ضروری تو را

2020

به شهباز فکرت ازین آشیان

به هر دم دو صد صید دولت توان

2121

مکن همچو جغدش به صد رنج و درد

پی گنج موهوم ویرانه گرد

2222

ز ایزد که جان و تنت داده است

تو را هر چه می باید آماده است

2323

ز تو این همه جهد و کوشش که چه

ز تاب و تف حرص جوشش که چه

2424

متاعیست دنیا پی این متاع

مکن با حریصان گیتی نزاع

2525

مکن بهر پیکارشان نیفه تنگ

که کار سگان است بر جیفه جنگ

2626

ز سیمش چه داری سفیدی امید

که گردد سیاه از مساسش سفید

2727

چو باشد زرش قفل فرج ستور

چه جویی ازان فتح باب سرور

2828

بود روشن این نکته بر اهل دید

که می ناید از قفل کار کلید

2929

بت اند این دو خوش آن که زین بت برست

به بت کیست لایق به جز بت پرست

3030

جهانی شده زین بتان خاکسار

بتان را به آن بت پرستان گذار

3131

کن از سجده بت رخ خویش پاک

اگر دیگری بت پرستد چه باک

3232

به دل ناشده میل دنیات سخت

بکش از حریم تمناش رخت

3333

نشاید به جان مهر آن داشتن

که می بایدش زود بگذاشتن

3434

به عبرت ز پیشینیان یاد کن

دل از یاد پیشینیان شاد کن

3535

بخوان دفتر کهنگان و نوان

به هر کشوری بین که چون خسروان

3636

به میدان شاهی فرس تاختند

در آن عرصه نرد هوس باختند

3737

ز صد گام نارفته یک گام را

ز صد کام نارانده یک کام را

3838

فرود آمدند از فرس عاقبت

عنان تافتند از هوس عاقبت

3939

تهی تارک از تاج فرماندهی

فتادند بر بستر جاندهی

4040

نهادند بر تخت از تخت پای

گرفتند در ورطه سخت جای

4141

مکن همنشینی به هر بد سرشت

که دزدد ازو طبع تو خوی زشت

4242

شوی از بدی پر ز نیکی تهی

وز آن نبودت ذره ای آگهی

4343

چه خوش گفت دهقان صافی ز رنگ

که انگور گیرد ز انگور رنگ

4444

چو دشمن به دست تو گردد اسیر

ازو سایه دوستی وامگیر

4545

اگر چند خصم تو بود از نخست

چو آمد به دست تو از خیل توست

4646

مران اسب بداد بر خیل خویش

بگردان ز بنیادشان سیل خویش

4747

نه آنست شه کش بود در سپاه

هزاران غلام مرصع کلاه

4848

شه آن دان که رسم کرم زنده کرد

صد آزاد را از کرم بنده کرد

4949

دلت را به دانشوری دار هوش

چو دانستی آنگاه در کار کوش

5050

بود حال شریر دانا به خیر

که گردد سوی خیر دلال غیر

5151

چو اعمی که باشد چراغش به کف

فروغ چراغش فتد هر طرف

5252

بود روشن از وی ره دیگران

ره وی ازان روشنی بر کران

5353

به هر کس ره آشنایی مپوی

ز هر آشنا روشنایی مجوی

5454

جفایی که بر تو ز عالم رسد

جز از جانب آشنا کم رسد

5555

هر آن جور کز دور این آسیاست

همه ز آشنا رفته بر آشناست

5656

بود داوری ها دو همخانه را

که هرگز نباشد دو بیگانه را

5757

چو ز آیینه کردی کدورت زدای

شود صورت خوب شاهد نمای

5858

سخن را ز بیهود صافی گذار

که گردد جمال خرد آشکار

5959

به کم عقلی آن سفله اقرار کرد

که بر هرزه گفتار بسیار کرد

6060

مگو تا نپرسد ز تو نکته جوی

چو پرسد تأمل کن آنگه بگوی

6161

سخن بی تأمل کم افتد صواب

زبان را عنان از خطا بازتاب

6262

سخن شاهد جلوه گاه دل است

خلاصی ازان جلوه گر مشکل است

6363

چو آراید آن را سخن گستری

نباشد به از راستی زیوری

6464

میارا رخش را به نیل دروغ

کزان نیل گردد رخش بی فروغ

6565

مگو راستی هم که صاحب خرد

به روی قبولش نهد دست رد

6666

چرا راستی گوید آن راست مرد

که باید به صد خجلتش راست کرد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

کمان گردنی از پی و استخوان

کلاغش پی طعمه زاغ کمان

جامی»هفت اورنگ»خردنامه اسکندری»بخش 20 - حکایت آن اشتر که به مشورت روباه در آب خسبید و در آخر بار وی گران تر گردید

اگلی نظم

شنیدم که شاهی به هندوستان

برافروخت بزم از رخ دوستان

جامی»هفت اورنگ»خردنامه اسکندری»بخش 22 - حکایت آن راستگوی که از ناراستی کج اندیشان به مسافرت بسیار سخن خود را راست کرد

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور