صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. حافظ
  2. »غزلیات
  3. »غزل شمارهٔ 230

غزل شمارهٔ 230

شاعر: حافظ

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: اید

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 17

صنف: غزل

Toggle stanza 1
11
اگر به بادهٔ مُشکین دلم کشد، شاید
که بویِ خیر ز زهدِ ریا نمی‌آید
22
جهانیان همه گر منعِ من کنند از عشق
من آن کنم که خداوندگار فرماید
33
طمع ز فیضِ کرامت مَبُر که خُلقِ کریم
گنه ببخشد و بر عاشقان بِبَخشاید
44
مقیمِ حلقهٔ ذکر است دل بدان امّید
که حلقه‌ای ز سرِ زلفِ یار بگشاید
55
تو را که حُسنِ خداداده هست و حجلهٔ بخت
چه حاجت است که مَشّاطِه‌ات بیاراید
66
چمن خوش است و هوا دلکَش است و مِی بی‌غَش
کنون به جز دلِ خوش هیچ در نمی‌باید
77
جمیله‌ایست عروسِ جهان، ولی هُش دار
که این مُخَدَّره در عقدِ کس نمی‌آید
88
به لابه گفتمش ای ماهرُخ چه باشد اگر
به یک شِکَر ز تو دلخسته‌ای بیاساید
99
به خنده گفت که حافظ خدای را مَپسَند
که بوسهٔ تو رخِ ماه را بیالاید
◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بخت از دهانِ دوست نشانم نمی‌دهد

دولت خبر ز رازِ نهانم نمی‌دهد

حافظ»غزلیات»غزل شمارهٔ 229

اگلی نظم

گفتم غمِ تو دارم گفتا غمَت سرآید

گفتم که ماهِ من شو گفتا اگر برآید

حافظ»غزلیات»غزل شمارهٔ 231

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

جهان به خواب و شبی چشم من نیاساید

چو دل به جای نباشد، چگونه خواب آید؟

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1040

وفا ز یار جفاکار چون نمی آید

جفا ز یار وفادار هم نمی شاید

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 937

مستی از خانه بیرون آمد، و در میانه راه بیفتاد و قی کرد و لب و دهان خود بیالود. سگی آمد و آن را لیسیدن گرفت، پنداشت که آدمی است که آن را پاک می کند، دعا می کرد که خدای تعالی فرزندان و فرزندان فرزندان تو را خدمتگار تو گرداند.

بعد از آن سگ پای برداشت و بر روی او بول کرد. گفت: بارک الله ای سیدی! که آب گرم آوردی تا روی مرا بشویی.

جامی»بهارستان»روضهٔ ششم (در مطایبه)»بخش 7

خوش آن مقام که در وی دلی فرود آید

ز حسن منظر آن دیده ای بیاساید

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 159

نماز شام چو خورشید در غروب آید

ببندد این ره حس راه غیب بگشاید

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 943

سپیده دم بدمید و سپیده می‌ساید

که ویس روز رخ خویش را بیاراید

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 953

به حسن دلبر من هیچ در نمی‌باید

جز این دقیقه که با دوستان نمی‌پاید

سعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 276

فراق را دلی از سنگ سخت‌تر باید

مرا دلیست که با شوق بر نمی‌آید

سعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 279

مرو به خواب که خوابت ز چشم بِرباید

گرت مشاهدهٔ خویش در خیال آید

سعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 280

گمان مبر که جهان اعتماد را شاید

که بی‌عدم نبود هر چه در وجود آید

سعدی»مواعظ»مفردات»شمارهٔ 14

مزید تلاش کریں
◆

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور

0:000:00