شاعر: غالب دهلوی
دماغ اهل فنا نشئه بلا دارد
به فرقم اره طلوع پر هما دارد
به وعده گاه خرام تو کرد نمناکم
بیا که شوقم از آوارگی حیا دارد
گشاد شست ادای تو دلنشین منست
اگر خدنگ تو در دل نشست جا دارد
ز من مترس که ناگه به پیش قاضی حشر
هجوم ناله لبم را ز ناله وا دارد
دلم فسرد بیفزا به وعده ذوق وصال
چراغ کشته همان شعله خونبها دارد
تپم ز رشک، همانا به جستجوی کسی ست
که خور ز تاب خود آتش به زیر پا دارد
پی عتاب همانا بهانه می طلبد
شکایتی که ز ما نیست هم به ما دارد
خوش ست دعوی آرایش سر و دستار
ز جلوه کف خاکی که نقش پا دارد
ز جور دست تهی ناله از نهادم جست
نیی که برگ ندارد همان نوا دارد
ز سادگی رمد از حرف عشق و من به گمان
که دوست تجربه ای دارد از کجا دارد
به خون تپیدن گلها نشان یکرنگی ست
چمن عزای شهیدان کربلا دارد
فغان که رحم بدآموز یار شد غالب
روا نداشت که بر ما ستم روا دارد
زمین
بساط زرکش شاهی چه نقش ما دارد
تن برهنه ما نقش بوریا دارد
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 415
مها به دل نظری کن که دل تو را دارد
به روز و شب به مراعاتت اقتضا دارد
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 931
مها به دل نظری کن که دل تو را دارد
که روز و شب به مراعاتت اقتضا دارد
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 932
درین چمن سرسبز آن برهنه پا دارد
که چار موسم چون سرو یک قبا دارد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3722
کسی که با تو نشد آشنا که را دارد؟
ترا کسی که ندارد چه آشنا دارد؟
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3723
فارسی متن کا ماخذ: گنجور