شاعر: جامی
بساط زرکش شاهی چه نقش ما دارد
تن برهنه ما نقش بوریا دارد
بکش ز نطع امل پاکزین عمل عیسی
ز گرد بالش خورشید متکا دارد
به دست راحت اقبال دهر غره مشو
که زخم سیلی ادبار در قفا دارد
به سنگ سر نه و آسوده زی ز درد سری
که بهر تاج گرانسنگ پادشا دارد
حضور دل که شه از ملک و مال جست و نیافت
به کنج مصطبه بی جست و جو گدا دارد
کسی که بر محک همتش بود زر و مس
به یک عیار چه حاجت به کیمیا دارد
به پشت پا زده جامی دو کون را و هنوز
ز فقر چشم خجالت به پشت پا دارد
زمین
مها به دل نظری کن که دل تو را دارد
به روز و شب به مراعاتت اقتضا دارد
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 931
مها به دل نظری کن که دل تو را دارد
که روز و شب به مراعاتت اقتضا دارد
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 932
درین چمن سرسبز آن برهنه پا دارد
که چار موسم چون سرو یک قبا دارد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3722
کسی که با تو نشد آشنا که را دارد؟
ترا کسی که ندارد چه آشنا دارد؟
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3723
دماغ اهل فنا نشئه بلا دارد
به فرقم اره طلوع پر هما دارد
غالب دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 121
فارسی متن کا ماخذ: گنجور