شاعر: عراقی
بیا، کاین دل سر هجران ندارد
بجز وصلت دگر درمان ندارد
به وصل خود دلم را شاد گردان
که خسته طاقت هجران ندارد
بیا، تا پیش روی تو بمیرم
که بیتو زندگانی آن ندارد
چگونه بیتو بتوان زیست آخر؟
که بیتو زیستن امکان ندارد
بمردم ز انتظار روز وصلت
شب هجران مگر پایان ندارد؟
بیا، تا روی خوب تو ببینم
که مهر از ذره رخ پنهان ندارد
ز من بپذیر، جانا، نیم جانی
اگر چه قیمت چندان ندارد
چه باشد گر فراغت والهای را
چنین سرگشته و حیران ندارد؟
وصالت تا ز غم خونم نریزد
عراقی را شبی مهمان ندارد
زمین
سری در عهد ما سامان ندارد
کسی کو آب دارد نان ندارد
عرفیقصیدههاشمارهٔ 12 - درشکایت از وضع زمان
دلی کز عشق جانان جان ندارد
توان گفتن که او ایمان ندارد
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 188
اگر درمان کنم امکان ندارد
که درد عشق تو درمان ندارد
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 189
کجا این روزگاری شیشه بازی
بهشت این گنبد گردان ندارد
علامہ اقبالپیام مشرقافکاربخش 39 - بهشت
فارسی متن کا ماخذ: گنجور