بیجمال تو، ای جهان افروز
چشم عشاق، تیره بیند روز
دل به ایوان عشق بار نیافت
تا به کلی ز خود نکرد بروز
در بیابان عشق پی نبرد
خانه پرورد لایجوز و یجوز
چه بلا بود کان به من نرسید؟
زین دل جانگداز درداندوز
عشق گوید مرا که: ای طالب
چاک زن طیلسان و خرقه بسوز
دگر از فهم خویش قصه مخوان
قصه خواهی؟ بیا ز ما آموز
بنشان، ای عراقی، آتش خویش
پس چراغی ز عشق ما افروز
زمین
روزی به غرور جوانی سخت رانده بودم و شبانگاه به پای گریوهای سست مانده.
پیرمردی ضعیف از پس کاروان همیآمد و گفت: چه نشینی که نه جای خفتن است؟
سعدیگلستانباب ششم در ضعف و پیریحکایت شمارهٔ 4
بخت ما سست و عشق تو فیروز
ما همه خوشه چین تو خرمن سوز
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 288
بی جمال تو، ای جهان افروز
چشم عشاق تیره بیند روز
عراقیعشاقنامهفصل اولبخش 3 - غزل
فارسی متن کا ماخذ: گنجور